تبليغاتX
فریدون
یکشنبه چهارم اسفند 1387
بیستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد
میگویند و راست میگویند که هر امدنی را رفتنی هست و

اینک که  عازم مسافرتی طولانی و پر مشغله ای هستم

از مردانگی بدور دیدم که دوستان را بی اطلاع بگذارم

تا ندادن جواب کامنت ها را حمل بر بی احترامی نگذارند و

 عذرتقصیر بپذیرند

ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن        

 به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن

ره آوارگی در پیش و از پی دیده‌ی حسرت       

 وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن

ز کوی او که کار پاسبان کعبه می‌کردم       

 خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن

بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من       

 مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن

به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمی‌خواهم       

 ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم اسفند 1387
نمي آيي به خواب من
هواي عاشقي تارا هواي ديگري دارد

سكوت چشم هاي تو صداي ديگري دارد

چرا يك شب فقط يك شب نمي آيي به خواب من

خيالت شايد اين شب ها سراي ديگري دارد

دل من زير پاي تو به جرم عاشقي له شد

ولي جرم من اي ظالم سزاي ديگري دارد

تو گفتي دوستت دارم ببين از من مشو دلگير

دروغ از تو شنيدن هم صفاي ديگري دارد

نقاش شدی و نقش میکشی اين شب ها

که نقش پرده تو شدن هم معنای  ديگري دارد.

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم اسفند 1387
نگارم بنشين
 امشب سر اين کوچه کنارم بنشين

از شب و شهر تو خاطره دارم بنشين

کس با خبر ازسر من و ناز تو نیست

فکرت داده بر باد همه دار وندارم بنشين

شب سردی ست اگر حوصله داری چندی

تا بگيری خبر از حال نزارم بنشين

گفته ام باد صبا خانه تکانی بکند

تارسدنکهتی ازکوی تو.نگارم بنشين

دختران آخر اين کوچه پر از هلهله اند

حاليا می رسی از راه .نگارم بنشين

...............................................

در دل مني و باز دور و بي کرانه اي

دور از مني و با دلم هم آشيانه اي

دل به بي کرانه ها به ديدن تو پر زند

با صداي بال ها ، ميان لب ترانه اي
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
نقش و نقاش
ز سخن چینان شنیدی که آشنایت نیستم؟

خاطراتت را باز کن  تا بگویم که کیستم

 هم صحبتی من از نقاشی که سخت  نیست

صخره ام، هرچند بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در من  آتشی به پا کردی میدانی که  نگریستم

چون شکست آیینه تماشا صد برابر  شود

صد بار تماشا یت کردم تو خندیدی که کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش من هم در تابلوی نقاشی تو می زیستم

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
فرستاد سمت ماه
 زن داشت می شکست ونمی گفت آه!

این تکه رانوشت وفرستاد سمت ماه

یک روسری به رنگ سفیدی برفها

پیراهنش بلند، کمی سبز و راه راه

این زن که بی بهانه به پاییز دادنش

رد می شود زکوچه ی شما هم گاه به گاه!

درچشمهای زن ، زنِ تنها نمانده است

جزحسرتی همیشه و تصویر یک نگاه

بادرد سایه های خودش خو گرفته بود

دراو نشسته بود یکی هم به اشتباه

تاآمدازدهن بپرد، نه !نمی روم....... !

پردنش دوباره و تبعید شد به چاه

تنهابه جرم زن شدنش خم شدو شکست

آه ازدل شکسته ی زنهای بی گناه

حالا کنار پنجره زن ضجه می کشد

آه ازتمام روزهای رفته ی من آه ، آه !

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
بخوان.......یواشکی
 بیا و یک سر سوزن...یواشکی

ترا ببینم  در ته کوچه...یواشکی

در می روم به نیمه اسفند ماه پیر

از خاطرات مبهم بهمن یواشکی

این روزها در کامنت هاحرف می زنند

این وبلاگ نویسان ساده ...یواشکی

 نگاه میکنند از پشت شیشه ها

به چشم های آبی و روشن هم...یواشکی

چندی نمانده که بسفر ی در جنوب روم

هران چه بخواهی بگو بیاورم ...یواشکی

دست تو را گرفته به دستان گرم خویش

در تو خلاصه می شوم ...یواشکی

چیزی نمانده است به جز قلب خط خطی

اصلا بزن دوباره و بشکن...یواشکی

من راببخش دست خودم نیست خوب من


سر می کشم به قلب تو گاهاَ...یواشکی!
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
عطر دوست از بهار بی نیازم میکند
پست مورخ ۱۹/۱۱/۸۷خانم  نازنین گل یخ بقدری زیبا و

 استعاره ای بود که من این نوشته را با استفاده از مطالب

 ایشان مینویسم

تب الوده نگاهی را

از مار  درون

بر احساس تو می پاشید

دستان تو پر بود از دستمال سفید

و چشمان او یک باتلاقی ابی

و شوق اغوشی تند

که ترا وسوسه خود میکرد

دل تو ابستن یک حادثه بود

پای تو  هیولا شده بود

و لبانت اتش زا

بسترت هوای نفسی را میخواست

و شانه هایت باران گناه

بازوانت  سو به غروبی حزن انگیز

 شب تمنای ترا داشت

...........................................

چه کسی جز من خواهد فهمید

که ان دستمال سفید

در ان باران تند چراخیس نشد ؟

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
امروز برقص فردا دیر است
ارزوی مومیائی شدن

جاویدانگی بعد از مرگ

بهار ترا .مومیائی کرده است

و خیال راه های نرفته را

در گیسوان بافته ای

فریاد تو در اینه لب میزندکه:

رخت های پیشینم کجاست

 این سیم خاردارذهن

کوزه اب ترا میشکند

این خانه بتاریکی فریاد نیست

شبيه زني در آينه

كه ابروهايش را برمي دارد

و خوردن قارچ با عطر بهار نارنج

با صدای مرغ های دریائی

موج اب را به حوض کوچک امروزباز کن

و برقص در جهت گل های دامنت

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
بشکن اینه تقدس را و خود را ببین
گل را که اب میدهم

با تو صحبت میکنم

و در ان گم میشوم

و بی خوردن ان خرما

شیرین کام میشوم

.................................

فرقی نمیکند

برکه باشی

یا که دریا

زلال که باشی

اسمان در توست

................................

اینجا هوا

بوی حنای عروس دارد

و عطر گیسوی ترا میدهد

و نور اینه ای که تو مقدس کرده ای

روشن و تاریک میکند دیوار ها را

.................................

چتر خیال

بیشتر خیسم میکند

کاش میشد

میشکستی تو ان تقدس را

که همیشه در اینه ات بود

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
ماه ولگرد
این ماه ولگرد

چه راحت سرک میکشد

به خلوت خیال من

و فرشته میشود

برای من که فرشته ندیده ام

و با احترام تمام  غرق مهتاب میکند

وجود خاکستری مرا

گاه که  میرود پشت ابرها

 زیر ملافه  و در اغوش ذهن من

 رنگ بلو ری و برنزی او

 میشود طلا ، و من می فشارم ملافه را

ماه اسمانی به تبسمی از ان بالا:

تو در کنار شمعدانی و رختخواب خود 

 نمیتوانی ازاد باشی پس  راز باش

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
فرامن
غزلی از مولانا که سفری عارفانه است با مقدمه ای

موجز تقدیم میگردد شاید هوا ئی عوض شود:

یکی از مایه های اصلی اغلب داستان‌های رمزی دیدار روح یا

 نفس سالک با اصل آسمانی خویش است. این اصل آسمانی

 که با تعلیم و هدایت خود، نفس را برای کوچ از غربت زمینی

تشویق و راهنمایی می‌کند، فرشته‌ای است که در پیکری

انسانی و در نقش پیری روحانی در عالم مثال در افق روح

 آدمی ظاهر می‌گردد.

«ساقی‌هر‌هستی»، خداست به این اعتبار كه او دهنده

 شراب معنوی به بندگان خاص خود است. «وَ سَقَاهُم رَبُّهُم

شَرابَاً طَهوراً»۱‍  و در بعدی دیگر، خداوند همذات با فرامن یا

روح آسمانی راوی است؛ چرا كه به حكم آیه «وَ أذا سَوَّیتُهُ

وَ نَفَختُ فیه مِن رُوحی»۲ ارواح انسان‌ها جزویی جدا افتاده

از آن روح كلی هستند.

من بیخود و تو بیخود ما را كه برد خانه                 

من  چند  ترا  گفتم  كم خور دو سه پیمانه

در  شهر  یكی  كس را هشیار نمی‌بینم              

 هر  یك  بتر  از  دیگـر  شوریده  و  دیوانه

جانا به خرابات آ  تا  لذت  جان  بینی                    

جان  را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه‌یكی مستی  دستی ز بر دستی           

وان  ســاقی  هر  هستی  با  ساغر  شاهانه

تو وقف‌خراباتی‌دخلت می‌و‌خرجت‌می                  

زین  وقف  به  هشیاران  مسپار  یكی  دانه

ای لولی بربط زن تو مست‌تری  یا من                  

ای  پیش  چو  تو  مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به  پیش آمد                

در  هر  نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه

چون‌كشتی‌بی‌لنگر‌كژ می‌شد ‌و ‌مژ‌می‌شد            

وز  حسرت  آن  مـرده صد عاقل و فرزانه

گفتم‌ز‌كجایی‌تو ‌تسخر ‌زد‌و‌گفت‌ای‌جان                  

 نیمـــیم ز تــركستان نیــــــمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم  ز  جان و دل                    

 نیمـــیم  لب  دریـا  نیمـی  هـمه  در دانه

گفتم‌كه‌رفیقی‌كن‌با  من ‌كه منم خویشت             

 گفتا  كه  بنشناسم  من  خــویش  ز بیگانه

می بی‌دل و دستارم  در خـانه خمارم                 

یك ‌سینه ‌سخن‌ دارم  هین شرح دهم  یا نه

در  حــلقه  لنگانی  می‌بـــاید لنگیدن                    

این  پند  ننوشیـــدی  از  خــواجه علیانه؟

سرمست‌ چنان ‌خوبی‌كی ‌كم‌بود‌از‌چوبی              

 بر خـاست  فغان  آخـــــر از استن حنانه

شمس‌الحق ‌تبریزی ‌از ‌خلق‌چه پرهیزی              

 اكنــون كه بر افكـــندی صـــد  فتنه فتانه

فرامن =ساقی هر هستی= خدا

لولی برط زن=  صدا = موقتی بودن = نیمه فانی من

۱- الانسان/21

۲-الحجر/۲۹

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
نامه ای بتو
سلام حال همه خوب است و من نیز

حیرانم از گم شدن سجاده عشق

و لاغر شدن هر روزه ان لبخند

و ملالی هم نیست ،جز در بند شدن پروازخیال

و محکوم شدن شادیها

و خطا در خطا نامیدن ان صحبت

در دلم بود که: ای کاش دوستی

مهر و محبت را هم بانکی بود

که  روز مبادا  بر میداشتی همه را

در دلم بود که ای کاش: روز مبادائی نبود

******************************

 در این شهر غریب

شقایق ها همه ایکون همه شکلک شده اند

در  پرده بگویمت دوست من دراین دیار

ز نامهری کسان خاموش دل

نا اشنایان حافظ همه اسرار شده اند

نامه ام طولانی شد

 حرف اخر با بغض فرو خورده  خود:

مثل تو و مثل همه،حال من هم خوب است

و هر روز می نالیم این دروغ تکراری را

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
هم سفر خوبیها

نسیم  غنچه گل را از خواب ناز بارامی بیدار کرد و غنچه گل بشکفت

 نسیم پرسید چه میخواهی شکوفه  گل که معطر شده بود  بر بالای

درخت بلبل اواز خوان را و اسمان را دید و گفت گلبرگهایم را بال کن تا

پرواز کنم تا من هم بر شاخه درختی بالاتراز بلبل بنشینم و برایش اواز

 بخوانم نسیم گفت زیبائی تو در باغ بودن است و شبنم بر رخسار

داشتن

وقتي سرم براي خطر درد مي‌کند

لبخند تو باز هم مرا شاد میکند

لبخند بچهره قشنگ تو ای مهربان من

نقش نیلوفریست که با برکه   مي‌کند

حواي من ! بخند که لبخندتو با دلم

کاري که سيب با پدرم کرد مي‌کند

گفتي که سر میدهی در قضاو قدر

اين کار را نه‌مرد که نامرد مي‌کند

باورکن اي ستاره‌ي من رفتنت مرا

در کوچه‌هاي خاطره شب‌گرد مي‌کند

تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست

من هم سرم براي خطر درد مي‌ کند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
این گل سر سبز ..چرا چمن ندارد
هر موجودى هرچه بيشتر به كمال غايى خود نزديك تر شود, زيباتر

خواهد بود و بر همين اساس, خداوند كه وجودش كامل ترين است,

 زيباترين موجودات نيز هست, و از آن جا كه زيبايى خداوند ذاتى او

 است, از اين رو, برتر و زيباتر از هر موجود ديگر است; خاستگاه

زيبايى خداوند, ذات خود اوست, در سوره نور ایه ۳۵ خداوند 

 میفرمایند:

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ        خداوند نور آسمانها و زمين است

با اینکه فلاسفه  خداوند را واجب الوجود دانسته اند اما در قران کریم

 چنین تعبیری بکار برده نشده است . نور چیست : نور چیزی است که

 بذات روشن است و همه چیز باو روشن میشود پس انجائی که

 ظهوری هست نوری باید باشد . برابر این تعریف و با استفاده از ایه

 فوق مشاهده اشیا منوط است به اراده خداوندی . و چون کمال

زیبائی در ذات  اقدس خداوندی بود پس نور منبعی از زیبائی میباشد

پس نورهم زیبائی  وهم  هستی  هست و این هستی اعم است از

عین و ذهن.   زیبا بین هم کسی میتواند که تابش نور را ببیند و

تاریکی جهل را از خود دور کند واین جهل انسان است که همانند

 حجابی مانع دیدن زیبائی هاست .

تا این جهل که شمولیت کلی دارد  بر درک زمان . مکان .هوای

نفس و.........بر انسان حاکمیت دارد او از دیدن زیبائی کامل عاجز

 خواهد بود و در روز عاشورا تقابل زیبائی و زشتی بود که جهل

دبستان و پرورشگاه یزید است و مخالف نور حق که چون اینه

روشن مینماید وجود را

با غزلی از حافظ سخن که به تعجیل کتابت شد به پایان می برم

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد 
عارف از خنده می در طمع خام افتاد 
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد  
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد 
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد 
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید 
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد 
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم 
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد 
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار 
هر که در دایره گردش ایام افتاد 
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ  
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد 
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی 
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد 
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت 
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد 
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است 
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد 
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی  
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد   

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم دی 1387
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
حضرت موسی از حضرت حق اجازه حضور خواست ندا امد لن ترانی

یعنی هر گز نمیتوانی لیکن به کوه نگاه کن ( کوه علامت منیت و

انانیت انسان است ) کوه منفک شد( کوه در درون معرفتی ندارد

تا با انفکاک به ان معرفت دسترسی باشد) بلکه این منفک شدن

از منیت ها و بندگی غیر خداست و رسیدن به بندگی حضرت حق

است و این سفری از نور ظاهر به نور باطن است و انگاه حضرت

 کلیم الله اغاز سخن کرد .

باید دید سخن گفتن حضرت حق(وحی) چگونه است .

 تو که میخواهی سخن بگوئی اول ادارکی از ان سخن داری 

 و انگاه بتوسط ابزار سخن که از حلق است تا به لب و به کمک

هوائی که درتنفس است به صوت میرسی

وحی انعکاسی  از مخزن علم  مطلق است که نزول میکند به

عقل انسان کامل و به حس مشترک و انگاه به  زبان میرسد که

 حضرت موسی عبری گفت و حضرت ختمی مرتبت به عربی .

و این عین کلام خداست که از زبان حضرت ختمی مرتبت جاری میگردد .

با شعری از سعدی سخن بپایان میبرم:

یش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را 
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را 
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد  
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را 
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را 
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را 
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید  
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را 
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن 
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را 
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد 
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را 
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان 
چون تأمل کند این صورت انگشت نما را 
آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت  
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را 
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان  
خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را 
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن  
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را 
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند  
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری 
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را  

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم دی 1387
محرم است حرمت عشق نگهدار
گل با صفاست..بی تو صفاندارد

عالم عالم کثرت است در عین وحدت وتو که میدانی قبل از حدوث عالم

 عشق بوده است و عالم تجلی عشق است و هر موجود باندازه وسع

خود توان ایجاد جاذبه و مجذوب شدن را دارد و انسان که فهرست عالم

 هستی است تا راه را نیافته است در مجذوبیت حیران میماند و معنی

را میگذارد و در صورت می ماند

بد نیست شعری از شهریار شاهد بیاورم

در وصل تو هم ای گل در اتشم

عاشق نشدی ببینی چه میکشم

گاه عشق درصورت محقق شودکه بعضی انراعشق مجازی خوانده اند

من مخالف این کلمه مجازی در کنار عشق هستم و معتقدم که ماندن

 عشق در صورت سد راه است. صورت ائینه است تا به اصل برسی و

معنی رادر یابی و ما که چشم مطلق بین نداریم تا مطلق زیبائی و

 عشق را ببینیم مگر در مفهوم باو برسیم  از منظردیدگان مقید وصف

اغاز میکنیم. مولوی پرسش زیبائی دارد که بعد از دنیا رفتن معشوق

از عاشق علت بیقراری را میپرسد:

آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای 
 چون برون شد جان چرایش هشته‌ای 
صورتش بر جاست این سیری ز چیست 
 عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
 

از بزرگان دوره لیلی که قصه شیدائی مجنون شنیده بود بدیدن لیلی رفت :

گفت تو از دگر خوبان افزون نیستی

گفت خاموش تو مجنون نیستی

با  چشم مجنون  زیبائی لایتناهی تجلی در لیلی داشت ومجنون از

لیلی به ماورا رسیده بود تابجائی که  در سوختن عبرت پروانه شدو

بسعادت که در معرفت به عشق است رسید .

حضرت علی اکبر که موقع  وداع  و  رفتن  بکار زار از  بابایش حضرت

حسین اب میخواهد مگر نمیداندبابا از او تشنه تر است و  خیمه گاه

 همه تشنه اند و ابی هم نیست مگر این تقاضا نه ان اب صورت که اب

 معنی باشد که همان اب حیات است که در این حالت باید گفت :

اب کم جو تشنگی اور بدست

حافظ که خود قلندر است در این باب دارد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

 در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
 
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
   
 کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست   

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو 
   
  کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
   
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
  
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست    
    
  (طغری دفتر حسابداری بوده است)

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم دی 1387
در فراق آن نازنین گشتم همه روی زمین
دوست داشتم عروسک پارچه ای بودم در دستان کودکی تو و زمانیکه

می نشستی بر ان ننوی بسته بدرختانه  کنار جویبار و تاب میدادی

 خوشحالی را من خنده هایت را تماشا میکردم . چه زیبا ان دو

درخت طناب را حلقه عشق کرده بودند و دست در گردن هم 

 تماشایت میکردند و تو واهمه داشتی مبادا عروسک پارچه ای

به جوی زیر ننو بیفتد و من نگران که مبادا خودت  را نتوانی کنترل

کنی  که تاب گریه هایت را نداشتم 

من الوده خیال عشقم

مه گرفته کوه را

حیرتی بی وصف مستم کرده است

جشن نور و سایه است

بر نگاهم تو میائی بی حجاب

وه چه زیبا خنده ای

یک قطره دزدیده نگاهت میکنم

زیبا و ارام و لطیف و بی خیال

همچو قویی که میخوابد زیر بال

در میان برکه نیلوفر و گل بی ملال

موج موج گیسوان را داده بباد

خنده شیطنت یک شعر ناب 

باش مهمانم نرو نازنین چشم من

خواب را تو غارت کرده ای

سر خوشم مستم  ازاین دیدار تو

باش مهمانم نرو

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
جمله های شکوفه ای
وقتی نوشته هاتو میخوانم یاد ان دختر گل فروش

میدان توحید میافتم که در پشت چراغ قرمز لا بلای

 ماشین ها بنرمی و شرمگینانه به هر ناشناسی

گل تعارف میکند . کلمات در دستان تو نرمند و

معطر . واژه ها  پیش تو لو میروند و تو هر کدام

را که میخواهی، تصاحب میکنی. بعد گلی به

سرشان میزنی و میکشانی تو کوچه/باغهای

نوشته ات. گاهی هم این کلمات هستند که

در نوشته تو لوس میشوند انقدر که زمان بر

 میگردد و من کتاب در دست میگیرم و نگران

که مبادا باز هم مدرسه دیر شود.

این نسیم فضول

پرده تمام غنچه ها میدرد

و تو چه بی احتیاط میگوئی

هر انچه درد در سینه داری

وقتی زبان میگشائی

همه دیوارها پنجره میشوند

و بتو در کنار پنجره

این  افتاب بی حیا

گرمای بی حساب میدهد

من سرسام میشوم

از این همه حیرانی

.........

خدای من

اگر باد در سپیدی صبح

برفها را سر راهت بیاورد

تو و در سر یک شال بنفش

پیاده .روی  سنگ فرش

و یک پرتره در بغل

............

تا رو سری بنفش

طغیان نکرده است

بیا

نگاه مرا تنت کن

از این همه عریانی

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
همه زیبائی از اوست
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گوتوخوش باش که ماگوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

                                                                     

 

 

 

 

 

                                   

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آذر 1387
میان من و تو دوری به اختیار نبود

زندگی ساده تو انقدرکوچک و ارام است که جمله

 

ها در ان حادثه اندو این جمله ها هستند که دلهای

 

 زیبا را بیدار میکنند و ظلمت زمان راروشن وجذبه

 

شاعرانه این  جملات نه در عمل، که در

 

«گسيختگي عمل» نهفته است.در اين جملات

 

تو  به خويش بازمي‏گردی.  گرد خويش چنبره

 

مي‏زنی، و با اين همه خود را محصور نمي‏كنی،

 

بلكه در همان چنبره‏ها خود را آزاد می کنی


دارم بسر هوای نشستن کنار تو

 

وز قید و بند خویش گسستن کنار تو

 

بختم اگر مدد کند و یاریم خدا

 

صحبتی  شیرین کنم کنار تو

 

حیران نوشته های زیبای تو شدم

 

باید از  چند زمانه رستن کنار تو

 

دور از دو چشم مست تولب بسته ام زمی

 

پرهیز بایدم بشکستن کنار تو

 

الهام میشود بدلم جذبه ای زغیب

 

میاوردبهانه جستن کنار تو

 

من میشوم کنار پنجره ات دخیل

 

نو بخت میشوم به نشستن کنار تو

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
با ناکسان بجوش، که وفا فسرد

من یکی را می شناسم که سرو گونه است و 

 کجی درختان سنجد اذیتش میکند .خلقت را

ارمانی میخواهد و فطرت راعاشقانه و چون خود

در دل مهر فراوان دارد در نیش عقرب میماند و

 از من در مورد دل عقرب و عقربها میپرسد ؟

جوابم هیچ وقت قانعش نکرده است که: هر

 واقعه ای را  درونه يي هست و بيرونه يي، و 

 هر انسان  زير کلاهي که بر سر مي نهدو یا

شالی که بر گیسو میاندازد  سري دارد و

 سودايي .تو ان کلاه و این گیسو را میبینی

واز سر و سرامد ها غافل

يک شال  بنفش بازاري  داشت

قلبش دوسه نه زیادزخم کاري داشت

پیاده در خیال و با خود تنها می رفت

که از والا مقامات انتظاری خالی داشت 

از تک تک کوچه هاي شهررد مي شد

با  پنجره ها  قرار  اجباري  داشت

هر روز به اشک چشمه را گل مي پاشيد

انگار به آب  هم  بدهکاري  داشت

حتي به   نگاه  من هم مي خنديد

گاهي که خيال مردم آزاري داشت

در اکثر قصه هاي  فریدون خان

يک چهره ی بي گناه  تکراري داشت

بعدا که ميان دلم گم شد گفتند:

يک چند سابقه ی دل ربائی  داشت

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم آذر 1387
دل ز روی صداقت مهر تو دعوی می‌کند
صداقت اب میدهد امید را و فرح روح میشود

همچنان برکه ای بانیلوفرها دامن گشوده به

طنازی درمیان. دلت میخواهدازنیلوفر هابپرسی

 اینجاچه میکنید؟این جاکه تنهاافتاده ایدوکس

قدرتان نمی داندوسراغتان نمی گیرد.وان

نیلوفرهاترا دعوت میکنندبنوشیدن اب ان برکه

 تا دراز بکشی وبنوشی اب راوعکس خوددر

اینه نیلوفرهاببینی،آن ها که بادامن های

پرچین شان انگار بالرینی هستنددر پشت

صحنه آماده رقص.صداقت نیلوفری میشود

تا تشنه بنوشد و جانی تازه دهد امید را.

دلخور مباش خانوم عزیز کمی بخند

افتابی شو در این دم عزیز کمی بخند

 دشت و چمن زار و بلبل  را ببین

چون گل های بشکفته کمی بخند

اندوه درد باطنیت را بر من ببخش

محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند

ای قبله گاه نگاه غریبم بمن رضا بده

قدری بساز با من زائر کمی بخند

با بال و پر نشسته ام در این درخت

پرواز حق توست ای مهاجر کمی بخند

در انتظار تو همیشه  چشمم براه بود

امروز هم میرود چونان دی. کمی بخند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
تو میدانی جان به چه ارزد؟
چه سخت است ساکت نشستن در محفل تو که

هزارحرف برای گفتن هست وفکر رنجش دل

مهربانت قفلی خواسته و ناخواسته میشود بر

 دهان. و شاید سخت تر ان باشد که بخواهی

کتاب دل  بگشائی در چند جمله و ان هم بنا

به ملاحظاتی .

 در ان محفل نیاز من که به ناز تو می امیزد

سرخی میشود گونه را و تب شرم حضور

 خوانده اند ان را  

در یک غزل موج میزنی در دیگری درنگ

گاهی شبیه چشمه ای گه شبیه سنگ

گاهی چنان وسیع که انگار اسمان

گاهی چنان گرفته که انگار ابر تنگ

تنها تویی مخاطب این روح بی قرار

معشوق ناگزیر صحبت رنگ رنگ

در سنگ صبور نخستین من تویی

با هر صحبتی زخمه میزنی بچنگ

میخواهمت عزیزتر از هرچه ارزوست

ای ارزوی گم شده ای حسرت قشنگ

شیرینی دلم یادگار ان شب است 

 گر چه کنون بجای شرابم دهی شرنگ

 

 

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
باغ را درختان جوان می سوزد
حکایت همیشه همین است: شهر است و مشغول

 بازی و شهربازی در همه جا رخنه دارد وانسان

 حیران چند صباحی است که بازی کرده در این شهر .

و حجم  اطاق چقدر کوچک مینماید در مقابل روح

 بزرگ .و نفس گیر میشوند دیوارهائی که ساخته

 جسم اند و ان شهر برای بازی اجباربه ساختن

چنین دیوارهائی کرده است و هر خشت سنتی این

دیوار مانعی است برای خوب دیدن .

چشم های تو  خوب دیدن کم دارند

تو بگو:از هیاهوی دل من خبر دارند

پرند ازهجوم گریه های گه گاهی

خدا بخیر کند باز چیزی کم دارند

حلول ماه مهربانی اند و میدانند

که در تمام غزلهای من اثر دارند

همیشه مثل کودکان تیز تبریزی

برای جستن .ارزوها بسر دارند

قسم بروشنی اسمان بارانی

نرگس ان . کارها زیر سر دارند

اگر چه با دیدن گلی  مستند

برای دیدن باغ من قرار دارند

*****************

این زندگی مجالی بمن نمیدهد

تا بگویم اندو  چه ها بدل دارند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
خلوتی داشتم با دل خود که میخواستم رضایتش را

جلب کنم و ترا هم بعنوان داور در خیال فرا خوانده

بودم از طپش مداومش پرسیدم تا سر صحبت را باز

کرده باشم و اینکه بچه امیدی می طپد برایش گفتم

 اگر سنت ها کوه باشند تا مانع شاد بودنش گردند

تیشه فرهاد بر خواهم گرفت و این کوه سنت را

تراش خواهم دادبهش گفتم این همه بی قراری تو

 از چیست؟

نگاهی بتو کردو گفت با نامردمی ها چه میکنی؟

اتاق کوچکی بود و من و یک گل زرد

که باد عطر غم انگیز تنهائیم را اورد

اتاق کوچک ماندو وهم وخیال درهم من

که از نامردمان. گوشه نشینی دارد

ستاره ها همه از عمق اسمان دیدند

که یک ستاره در زمین شد سرد

اتاق کوچک نا گهان در خود لرزید

و سقف در وسط خود دریچه ای وا کرد

دریچه پر شده بود ازمه غلیظ و غبار

و یک فرشته که میگفت به پیش ما برگرد

و از دریچه غمگین گلی ببالا رفت

و خانه ماند و فضای گرفته ای از گرد

***************

و بعد از ان شب غمگین کسی نمیداند

کجاست دل تنهای من.مگر ان گل زرد

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم مهر 1387
تو و ار من رمیدن ها؟
وقتی با خودم گفتم باز هم ترا خواهم نوشت بدلم

امد که نقطه ها را بگذارم جای کلمات و انگار

درست نوشتن یادم میرود وانگشتانم دنبال واژه ها

 میگردند روی صفحه کلید:

دلم گرفته نیست و شکسته هم نیست ولی از

اینکه تو درد هایت را به بالش خوش بوئی میگوئی

 که ان بالش مرطوب از نم هائی است که خلوت

 ترا پر کرده است و بیش از من از تو میداند و

 درد هایت .ان گاه است که دلم بهم میریزد و

تنگ ان بالش میشود که گیسوان تو ارامش در ان

داشتند . در ان اندوه درون کسی از تو نپرسید چرا؟

و تو خود هم در این چراها گاهی به بالاتر از

بن بست وبه حیرانی رسیده بودی.

 بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

ساده ام و ادم. بلا نسبت شما

بانو من زیاد مزاحمتان نمیشوم

مدتی داده است دلم زحمت شما

باورکنید باز هم همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

بانو هنوز هم که هنوز است باز بدلم

سر میزندزنی به قد و قامت شما

این دل بی تو بوی یاس و پوچی میدهد

با هیچ چیز پر نشده غیبت شما

انگار که قرن هاست کوچیده ای و بی شما

بر دوش میکشم من غم غربت شما

من درد خویش بخدا هم نگفته ام

تا نشکنم پیش کسی حرمت شما

******************************

من بیش از این مزاحم وقتت نمیشوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
تقدیر است یا تدبیر که سرو هم میشکند
ایا شده است در باد راه بروی و از پشت. باد ترا بجلو

براند و بی خیال زمین و زمان شده باشی و سبکی

 جسم  رااحساس کنی و ایا شده است  که ایستاده،

 بالا بلند، مغرور،اما در مانده از عظمت یک عشق گریه

 کنی. آیا شده است مهتاب باشد،  سکوت شبانگان

و تاریک روشن سحری از کاهش اعتماد به نفست از

افتادنت حیرت بکنی؟

من در پشت پنجره بسته انسوتر از مهتاب که بوی

 گل های قالی اتاق  همه جا را پر کرده بود چنین

 بودم و تو بازیگوش کنان همچنان خنده بر لب داشتی

و فکر اینکه این خنده تو حکایت اوج عشق است جرقه

در جرقه میزد. تا اتشی باشد قالی را و گلهای قالی

 را.

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان

امد دلم بدیدن تو خوب مهربان

در دستم یک چمدان شعر و دلخوشی

از سمت تو قشنگ ترین خنده جهان

بعد چقدر فاصله و مثل کودکان

حالا رسیده  ایم بهم مثل دوستان

وا میکنیم سفره دل رابرای هم

با سبزی و صداقت و تکه ای نان

یک استکان چای بریز...وای نه

امروز با همیم یکی نه دو استکان

از ان همیشه ها که نمیدیمت بگو

از ان عبور تیره و تکراری زمان

دلگیر میرسد صبحی چهره ات

ای اشک گریه های تو بیکران

تکیه بزن بمن و خوب گریه کن

بگذار تا سبک شوداندوه اسمان

دنیای افتابی ما را گرفته اند

این ابرهای امده از سمت نا گهان

این ابرها که باعث دلتنگی تواند

با باد میروند از این شهر بی گمان

چایی دوباره سرد شد وچشم های من

غرق اند در نگاه قشنگ تو همچنان........

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
نشان عشق شک عقل است در عقلانیتش
اعتمادی که به عقل داری ترا از یقین باز میداردو شک

 را خوره روح میکندشک در همه چیز . یادت میاید

 وقتی به ائینه نگاه میکردی هر روز خود را دران

بگونه ای میدیدی و امروزها نگاه کردنت به ائینه زیاد

 شده است چون عاشق شده ای و این از تب ان

عشق است که باز هم شک داری و هر چه میخواهی

 منطقی برای گریز پیدا کنی نمیتوانی. و من هم

غبطه میخورم به ائینه که در خلوت و جلوت مونس

 تو شده است و ارزو میکنم ائینه زبان میداشت و

از نگاه افسونگرت میگفت .

تو به ائینه عادت کردی و من بتو میگویم کاش ائینه

 گولت نزند که شکستن خوب نیست نه ائینه را و نه

ترا که من  شکسته  هر دو را نمی پسندم

درختان عاشق زمینند و زمین عاشق درختان.پرندگان

عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمین

 عاشق آسمان است وآسمان عاشق زمین.سراسر

 هستی در اقیانوس عظیم عشق به سر می برد.

بگذار عشق نیایش تو باشد.بگذار عشق عبادت

تو باشد.

اگر بیشتر عشق بورزی بیشتری. اگر کمتر عشق

 بورزی کمتری.تو همیشه در تناسب با عشقت

هستی.تناسب عشق ، تناسب بودن توست .

عشق و عاشقی ، سرازیر شدن کل به دورن جزء

است .ناپدید شدن اقیانوس به درون قطره شبنم .

عاشقی معجزه است .

وقتی آوازه خوانی آواز سر می دهد ، کنارش بنشین .

احساس کن خدا بسیار نزدیک است.وقتی کسی نی

می نوازد ، پشت درختان پنهان شو و گوش بده .

تو قادر خواهی بود چیزی را ببینی.چیزی که از این دنیا

نیست .چیزی که از ماوراست .خلاقیت همیشه از

 ماوراست

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن ساختن با  درد  پس با بوی درمان  زیستن

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
من تو خدا
نوشتم عشق را معنی کن

تو نوشتی: دارم میخندم

دلم بارانی شد

 دلم نورانی شد

تو نوشتی : خیلی ساکت شدی

 ومن میدانستم از پس خنده هایت بر نخواهم امد

ان چه با تو بود بتمامی برفت. انچه از تو با من است

همیشه میماند

تو ستاره ای هستی در غبار تلخ زمان و زمزمه هایت 

 رنگ تنهائی را از من میگیرد

        *******************************************

گفتمت: تو چه جور نماز میگذاری که حضور قلب

داشته باشی ؟

گفتی : من در لفظ دقت دارم و به معنی توجه تا

حضور قلب پیدا کنم.

گفتم: توجه به الفاظ میکنی. توجه به معنی

میکنی. پس کی توجه بخدا خواهی داشت؟

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

خواهی که دگربه خواب بینی ما را

 

 

                                                                       
 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم شهریور 1387
ای حریفان برکشید اسب طرب را تنگ تنگ
در نسیم صبگاهی انوار طلائی خورشید راپشت پلک

 هایم احساس میکنم . بوی گلهای رونده همیشه

 بهاری بهمراه نای رطوبت مانده از باران دیشب

 از پشت پنجره باز نوازشم میکنند و مینشنم در

بستر و دست هایم باطراف باز میشوند یعنی که 

لحظه را دریاب برای دمی دیگر شاید امیدی نباشد.

 از پنجره بیرون را نگاه میکنم در وسط ان باغ بزرگ

 اسبی رها شده و لخت (بدون زین و دهنه)

مشغول لذت بردن است چشمانم به سینه های

 پرماهیچه ان اسب زوم میشودکه میزبان وارد

میشود با سلامی و سینی صبحانه بدست .

پنیر کره عسل  و چائی . شرم دارم از اینکه دستی

 باب نزده ام . اویزه ای که بر گردن دارم  خنکی هوا

را تا به عمق دل میرساند . دستی براب میزنم و

 صفای اب بر صفای باطن میافزاید میزبان در کنار

سینی نشسته است و در صحبت را باز میکند تا

من عجله ای در صبحانه نداشته باشم :

پنیر و کره و عسل محصول دستان ناقابل خودم است

 حتی چائی . تعجب میکنم چائی باین  مطبوعی

نخورده بودم . شیهه اسب را میشنوم که موسیقی

میشود برگ درختان باغ را و از تنهائی درشان میاورد

هوس سواری کرده ام به عمد تشکری از میزبان

نمیکنم و میپرسم اگر بخواهم اسب سواری کنم کجا

 را پیشنهاد میکند میگوید باید فرصت بدهم تا زین را

اماده کند من میخواهم بی زین سوار شوم و او میگوید

 داخل باغ از این لحاظ بهتر است میدانم از سوار

 شدنم بر اسب بی زین میترسد. از وسط درختان

 میگذرم بازهم ماهیچه های برامده سینه اسب

نگاهم را می رباید .

 دلم پرواز کرده است و جسم بر روی اسب ارام دارد

 

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ

گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ

بلبل دستان سرا را گو برآر آوای نای را

مطرب بلبل نوا را گو بزن در چنگ چنگ

باز چون گلگون می ساقی بمیدان در فکند

ای حریفان برکشید اسب طرب را تنگ تنگ

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب