بلند پرسید میتونم دوستت داشته باشم در ان
اطراف کسی نبود تو گوئی با بارانی سخن
میگفت که بر سر و رویش میریخت اب باران از
درختان سرازیر میشد و شاید بر احوال مرد گریه
میکردند شب حکومت را از روز تحویل میگرفت
و او همچنان نشسته بود بازهم پرسید میتونم
دوستت داشته باشم منتظر پاسخ ماند بخار
باران محیط را اثیری کرده بود انگار چیزی از
خاطرش گذشت که با انگشت کنار چمشهایش
را پاک کرد و راه افتاداز پارک که خارج شد ادرس
را به راننده تاکسی گفت تاکسی کنار گورستان
ایستاد شبح مرد در تاریکی و نور کم وارد
گورستان شد زمین گلی بود و مرد چند بار سر
خورد دستهایش گلی شده بودندسر قبری خالی
ایستاد پرسید میتونم دوستت داشته باشم این
بار سخنش لحن گلایه داشت دستان گلی خود
را بر صورت نهاد احساس کرد دستان دختر
نوازشش میکند به قبر خالی خیره مانده بود:
امشب شمع اورده ام شمعدانت کو
ستاره چیده ام پس اسمانت کو
شعر گفته ام ان دل مهربانت کو
گل من. سبز بهاران بر لب خندانت کو
نوشتن میکند و کیبرد هم حق داردکه تحمل نکند
این همه درد دل راو نمی داند هنوز یک سینه
سخن دارم که همه جا اب هست و من تشنه.
شاید اگر باران بیاید بشورد .............. باران را
هم مجال امدن نیست. کلمات هم گره خوردند
بین نوشتن و ننوشتن و انان راحوصله تنفس
نیست خسته شده اند از من و تو و این همه
حرف گفته و در گلو مانده و انگاه که تو از سپیدی
پیراهن عروسی گفتی من فکر کردم برف باریده
بران قامت زیبا که سرما بیاورد و تو باانگشتانت
لمس کردی حلقه ای راکه نشان گم شدن داشت .
باران اگر ببارد گریه خواهد کردبر شانه هایت که
منتظر شستن هستند و سبک کردنت از رازهائی
که نمیتوانی بگوئی و سنگینی میکند در دلی که
دارد خالی میشود از محبت و من اندیشه
میکنم محبت که الاچیقی غیر دل ندارد کجا سکنی
خواهد گزیدکه قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری
ما است از خودمون
این سروده یک دریانورد قدیمی است که نیایش و عشق
را هم شان میداند بدلم خیلی مینشیند
He prayth best, who loveth best
All things both great and small,
Forth dear God who loveth us
او که بهترین نیایشگرست؛
همانی ست که برترین عاشق ست
همه ی پدیده ها چه بزرگ ویا کوچک،
از آن خداوندی است که ما را دوست دارد.
نقطه چين هائی که هيچ گاه پر نشدند گوئی از
ارزوها می گویم. آرزو که سلسله اقبال ناممکن
است. تو و من هم چنین ایم . آری به باورم ارزوئی
محال هم داریم . اما ان یک ارزوی مهم است که
زندگی را میسازد و در کوره اتش ناخالصی را میگیرد
و نابت میکند .تو سوال بسیار داری .که نه تو همه
دارند و این کوزه سوال بالای سرت تو را منفصل
میکند از اعتماد ی که باید داشته باشی و نداری و ان
ارزو این جا به بن بست میرسد و نقطه چین ها
بیشتر و بیشتر میشوند و قصه زندگی تو نا تمام
میماند . ادمی با ادمی حیات را می نویسد. در
برخورد با آدمی دیگر، در عشق و کينه به او. در
کشمکش با او. اما تو میخواهی این قصه فقط
متعلق بتو باشدو خود تصمیم بگیری که چگونه
بنویسی قصه زندگی را و چون رسم این نیست
به درد میرسی و رنج میبری
این رسم زمانه است و چه خوب این رسم را نگاه
داشته ایم و نوشته هایت زخمه ای میشود براین
ساز بشکسته . اگر بر خود رحم نداری که نداری
بر این ساز شکسته رحمی کن که نی را به
نی نوای کوه میبرد و صدای کشیده شده شلاق
بر گرده ات را اواز میدهد مگر چه کرده است با تو
که هر چه تنهائی است و فغان در دل داری در ان
میدمی . میگویم دیگر خودت نزن این موجود زده
شده را که خودت باشی که تو ابروی عشقی در
شب های پر ستاره اسمانی و پیاله پیاله شراب
ناب در کوچه پس کوچه های مقدس .بگشای بند
موی را و بیفشان شب را میان شب تا زنده کنی
نوای بی نوائی را در سکوت مطلق حاکم بر فکر
و روحت را. میگوئی گل در دستتانت پژمرده وخواب
در چشمانت به شهادت رسیده است و دعایت
تسلیم نمیشود .کم کن اواز فاصله های نگاه را
که عشق گره گشای رمز دل های قفل شده است
ارایش کرده و با اغوشی مهربان پذیرای هزار نوع ادم
و بنی ادم شده است (هزار ها از مهشادخانوم موقتا
به عاریه گرفته شده است ) و خودش را که بتو ارائه
کرددل کندن مشکل میشود و این نقش و نقارها
میشوند جاذبه روح . هرکه باشی و هر کجا باشی
تنها ئی ترا بخیال میبرد اما عمق تنهائی در مکان های
مختلف هم اندازه نیست در تهران بیشتر است و این
خیالات تنهائی است که حتی واقعیت را برای تو
میسازند و ناکامی و کامیابی من و تو از همین خیالات
اندیشه شده در تنهائی است و قریحه زیبا سازی
خیال است که هنر می افریند و پیوندت میدهد با
عشق . که بی عشق انسان حیوانی بیش نیست
و عشق صدای فاصله هاست ...
صدای فاصله هایی که غرقه ابهامند ....
بعضی میگویند که فلانی ترک اعتیاد مواد مخدر کرد
من مشکل میتوانم قبول کنم مصداق خودم و همین
دنیای مجازی :
هوا گرمست و دل هوای دریاچه ارومیه را کرده است
و از نزدیکان در تبریز نیزجشن عروسی دارد از حالا در
فکرم که با دوری از دوستان مجازی و با دل خود چه
خواهم کرد
در اذربایجان و در جشن عروسی قبل از شام خانمها
جمع میشوند و رقص و پایکوبی دارند و بعد از شام
جشن اختصاصی میشود برای نزدیکان عروس و داماد
که مهمانی مختلط است و باید تمرین رقص های
جدید راهم داشته باشی که من امادگی کمی دارم
و این برنامه تا پاسی از نیمه شب ادامه داردو در
خاتمه خانمها و اقایان دست در دست هم(جالمان)
می رقصند و موقع خداحافظی پدر عروس دعای خیر
میخواند و مادربرای دوری فرزند دلبند از خانه اشک
میریزد که من تحمل این صحنه برایم مشکل است
مخصوصا اینکه این دفعه مادر عروس از نزدیکانم است
و عروس و داماد سوار ماشین به خانه بخت میروند
بنابراین از اواخر هفته مدتی را نیستم دوستان بدل
نگیرند.برای خود و غروس و داماد التماس دعا دارم
یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم
از پرده برون رفته همه راز و نیازم
شب از نیمه گذشته است زیر اندازی بر میدارم و
بالش و متکائی و در زیر درخت هلو برای خودم
سور ساتی درست میکنم . باغچه از ابیاری غروب
بوی نا و نم گرفته است و درخت هلو بر این عطر
معطر شده است و تو گو ئی میوه های هلو
نگهبان برگهای بخواب رفته هستند تا خود فدا
شونددر زمان چینش و برگها بمانند بر درخت .
همه خوابند جز من و ان بالا سری که اورا خوابی
نیست تا از پشت پرده ببیند اعمال بندگان را
تامبادا خجل شود افریده اش از روی او.وپرنده ای
هم بر درخت بیدار است که میخواند و به نسیمی
میخوابد او نیز عاشق در انتظار را ماند که لحظه ای
خواب است و لحظه ای بیدار
سکوت شب بر راز و رمز ش میافزاید و دل را به رویا
میبرد اسمان که صاف میشود ستارها جلوه ها دارند
وناز بر اسمان میفروشند و من به ان ستاره که نگاه
میکنم در خیال تصویری از ترا که زیر همین اسمان
بودنت برایم نعمتی شده در ذهن میاورم و با خود
میگویم که ستاره طنازی از تو دارد
سحر نزدیک است و به گل نشستن شکوفه ها
لذتی غریبی دارد چشمان خمار تو را در زمان
بیدار شدن از خواب را درخیال من زنده میکند که
نازاتشین دارد. شکوفه نیزبا ارامشی سکر اور
غنچه میکندودل از سنگ هم که باشدمست از عطر
غنچه از داد به بی دادمیرسد/
و ترا نه دادی هست نه بی دادی
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهم
تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر
فریاد رسی نیست که فریاد ز دستت
از خاک سر کوی تو چون دور فتادم
دادیم دل سوخته بر باد ز دستت
|
نیازی هست هرجاهست نازی نباشد ناز اگر نبود نیازی نگاهی بایداز مجنون در آغاز که آیدچشم لیلی بر سر ناز |
|
|
لباس پوشیده ام و میخواهم بیرون بروم برسم عادت
جلو ائینه میروم رسم ائینه نمودن است اما تو از
فاصله ها ائینه را تصرف کرده ای چشم را خیال اجازت
دیدن نمیدهد و تو از ان تو بمن میخندی حق هم
داری گرفتار دل نشده ای تا تسبح عشق بجرخانی
و پیاله از ساقی بگیری و می ناب اندیشه ات زایل
گرداند و متر عقل وانهی و اندازه کنی عالم و ادم را
به نگاهی که ان نیز در حسرت دیدار بگذرد وبدانی
بال پروانه میتواند نظم و نظام کائنات بهم ریزد و
طوفانی بپا کند در روحت وهمه کلمات یک معنی
بدهند .
تو عالم خود را داری و وجود را درمن و منیت هائی
میدانی که محصور اوئی بی انکه ستاره دل را
که تابش نورش روشن میکند تاریکی ها را
بحساب اوری.چشم که بر میگردانم سقف مانع
دیدن اسمان است و این سقف ها امان از من
بریده اند .رسم ائینه نمودن است اگر خیالات بگذارند
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
اولین پیچ ان خونه هنوز معطری بوی خاک دارد
که نشان از رسیدن میدادومن عجله داشتم که
ماه گم شده در ان اطاقک از رنگها چه خواهد گفت.
برایم معنی زندگی بود و از تماشایش خسته
نمی شدم . احساس لطیفش با نگاه به لای
دفترش که در ان شاپرکهای خشک شده با گل
مینا ئی که کشیده بود نه فقط منتقل میشد
که جرقه ای بر جانم میشد تا این هیمه اماده
برای سوختن را شرر ی باشد تا بلندای لهیب
را به ان دور دست ها هم برساندو به اغیار
رسوائیم را .بی انکه دهلی زده باشندو مفتون و سر
مست پذیرا بودم این رفتن را . که ان را تونام عشق
گذاشته ای و نشان از بی نشانی ها در او هست
و نه نشان را اعتمادی هست و نه بی نشان را
اکنون که در کمندم فرصت شمر که دیگر
مشکل بدامت افتد صیدی ز قید جسته
|
|
||
چه شود ترا که من هم برسم به ارزوئی
حکیم باشی مشهور (دکتر فرزاد) لینک اسمان شده
و بصورت انلاین بهشتی شده است و امانتی را که
اسمان نتوانست کشید به تنهائی بدوش میکشد
علت و سبب هم دارد که چون اجازه ندارم گفتن
را سر بسته میگویم که در کنار خم مست می ناب
شده اند و هفت شهر عشق را در اندک زمان
گشته اند .ارزو میکنم که مستی شان دوام
داشته باشد و درد سر های هوشیاری بعد
مستی نگیرند .
از این طرف خانم نازنین گل یخ مناجاتی دارند
با خدا درد دلها کرده اندو فهرستی از
خواسته ها ی خود را نوشته اند با چند سوال
و در خاتمه متقاضی یک لبخند . انشالله التفاتی
بشودو تغیر کند حال اندوه بارشان.
این شادی و دلتنگی نه از بیگانه که هر دو از
خودیند از ارزش گذاری فرموله شده ای که عادت
شده نزدیکان را قبل از خود دیدن و شاید هم اصلا
ندیدن خود را . که مانند پمپ با باد اول پروارشان
میدهیم و روح و جسم حقنه میکنیم و اهدا گر
قطره قطره خون خود هستیم ایشان را انگاه
که به ناحق می رسیم دیگر سپری نداریم و
دست بر میداریم که ای..........
فرمان ایست بخود بدهیم مطلب های سپرده
به ذهن و گرفته به عادت را زیر و روئی بکنیم
سحر های فریبنده که با ذوق ها انها را
میارایندو بی دلیل و منطق پذیرایشان میشویم
عاقبتی جز اذیت و ازار مان نخواهد داشت
این را در جواب ان دو عزیز میگویم اما در باره انها
نیست که میگویم حرفشان بحرفم در اورده و
داستان چون چرائی درماندگی و حیرانی
همه است
این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
مهربانم را هر گز نمیتوانم فراموش کنم یادم میاید
در ان ساعات بعد از ظهر رومانتیک زمستانی که
با او از بارش برف صحبت میکردم واز برف بازیهای
دوران بچگی و از مسافرتهای در پیش و ارزوهائی
که شمع نذر میکردم تا بر اورده شوند . بهار که
شد بیشتر سبز شده بودیم و اشنائی شکوفه
کرده بود و بوی گل های مینا دیوار فاصله ها را
از بین برده بود و شاخ و برگ درد دلها بهم رسیده
بودند و در اغوش گرفته بودندهمدیگر را و یکی شده
بودند این درد ها . بهار افسون دارد و خیال را پرواز
میدهد و این بر قشنگی صحبت ها میافزود و سبک
میکرد روح هردو ی ما را . انگار در قفس گشوده
بودند اما ما را یارای رفتن نبود
عادت کرده بودیم به روز مرگی . دیدارهای خیالی
هم حال و هوای خود را داشتند و شایداین صحبت
های خیالی شیرین تر از ان صحبت های خودمانی
بودند که حال همدیگر را ملاحظه میکردیم .
در خیال ازادی داری که محکوم کنی و یا محکوم
بشی هر شیرینی که لازم داری را بخوری و
کام بر گیری . میدانستم که چنین میشود و
گفته بودم که هر اغازی را پایانی هست و شاید
این پایان را میخواهند که زود برسد . قانع کردن دل
برای توجیه کردن پیش امد مشکل است و غیر
ممکن . مانده ام تنها که خیال هم پر شکسته شده
و یاری نمیکند دل را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
کلید دلت را که بیکی دادی گم میشوی اهلیت خود
رااز دست میدهی. کلید یعنی اعتماد به نفس یعنی
جائی را داری که در سرمای زمستان و گرمای طاقت
فرسای تابستان بان پناه ببری و عشق کلید گم کردن
است ادم خیال باف میشود آتشگردان عمر آدمی را
در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که
خاطرخواه اوست،و دود ی نداری که از خانه ات بلند
شود و ان دود منتقل میشود بدلت از دور تماشاگر
میشوی و اگر اشک حسرتی هست برای غریبی
کلیدی است که صاحب جدیدش زبان کلید نمی داند.
زبانش را می داند، زبان دلت را نمی داند.انوقت پایت
در زمین گیر نیست . تسبح شکسته میچرخانی و
نمیدانی عشق چه رنگی است. برای بوئیدن یک گل
صخره ها را میپیمائی و خواب خانه کوچکی میبینی
که دلت را گرمی میدهد و نمیدهد.
پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست
مردم بیامتیاز و عاشق ممتاز را
| من و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها |
دارم میبینمت که پشت یکی از این اسباب بازی
فروشی ها ایستاده ای و زل زده ای به ان عروسک
قشنگی که پشت ویترین است نگاهت امید دارد
و دلت غم . ان جوجه زردر نگ هم توجه ات را جلب
میکند و ان خرس گنده که چموشی را کشف کرده ای
در او . لاغر تر شده ای و پریده رنگ تر از همیشه .
توی ان گرما احساس میکنم که داری میلرزی
چند لحظه ای محو تماشایت میشوم انگار هیچ
نمیبینی شاید هم از انجائی که من ایستاده ام
چنین به نظر میرسد. یاد روزهائی می افتم
که شادی را قسمت میکردی و ازاد وبودی و رها.
سرم را که بر میگردانم تو رفته ای و ویترین مانده
است و عروسکها که کنجکاوانه نگاهم میکنند
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها
از ما مجوی ناله بی های های را
دوشنبه خوبی بود همین دوشنبه گذشته وسوسه
بر انگیز و جذاب و ارامش خاطری برایم داشت که انرا
به مستی می ناب معنی کرده اند. با اینکه افتاب
عمود میتابید و در این گرما هر کله ای بهر حال داغ
میشود و سوت میکشد ودود میکند. اما من خودم
بودم و تو بی پروا خودت شده بودی که اوج زیبائی
همین است.تا افتاب روشن میکند کنج های تاریک
را نشئه میاورد بجای سوزش و تاخورشید نور میتاباند
تا منور کند سیاهی های خود کرده را فرح بخش
میشودو زیبائی شمع نیز از همین جاست
صداقتی که در کلامت بود سایه روشن های قبلی
را نداشت . تا من و تو صادق نباشیم غریب غربت
سرزمین وجود خودیم و تنهائی از این دو گانه بودن
سر چشمه میگیرد و افت جان میشود
حسن بتان ز جلوه نازتو رنگ داشت
بی خود به بوی باده کشیدیم پای را
| من خود نمیآورم دگری میکشد مرا |
همه تنها هستیم و تنها نیستیم چرا که همیشه
پنجره ای هست تا نور بیاید و وزش باد و نسیم
که برساند بوی اشنائی را و با اهنگ دلنوازش
نوازش کند چهره ها را . تنها هستیم که افرینش
اندازه تفاوت چهره ها تفاوت خلق و خوی هم دارد
و این اختلاف ها ست که خالق تنهائیند .
اواز یک ترانه چه راحت میتواند شادی بیاورد و یا
غم را سکونت دهددر دل و یا بوی یاس که شب های
تابستان، سنگ را به ياد یار میترکاند
میخواهم زیاد بنویسم درد را و درمان . فکر میکنم
همین ها هم زیاد هست مارا به سخت جانی خود
این گمان نبود .
پ. ن.دوستی مطلبی داشت که: گاهی از این
میترسیم که غمی رو از دست بدیم.....انگار آدم به
چیزای مضر هم عادت میکنه
من مست آن قدرکه ناتوان پای میکشم
| امداد دوست هست که میکشد مرا |
اه تا کی زسفر باز نیائی بازا
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
مرغ خرد را در قفس تنهائی نهادن و اهوی اندیشه را
پای بستن و خود را در انزوا دیدن و انگاه بیداد از کویر
محبت داشتن و سد بستن یر روی عقل و جای ان
خیال را بنهادن .ابیاری کردن چمنزار زندگی با وهم
است و انسداد روانی در پی خواهد داشت و بجای
اینکه خود رامحتاج معشوق ببینی معشوق را نیارمند
خود خواهی دانست واین نیم نفس زندگی در قفسی
خود ساخته زندانی میشوی که هان ای دل غافل
افسوس و صد افسوس بر گذشته و داد و بیداد از
احوال حال
این نیست جز بسبب سمین شدن ومغرور شدن
خود و ترس از ارتباط با دیگری. تا توازنی وتواضعی
بهم نرسد و این پریشانی به سامان نشود، گره از
کار فروبسته این تنهائیت گشوده نخواهد شد.
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
| جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ |
|
یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
|
|
سفری پیش امد ناگهانی اماممدوح به سر زمین زیبا
روئیکه صفای باطن از او فزونی میگیرد . میزبان
سفره را گشاده و ابریق می بر ان نهاده و اطرافش
پیاله های به شکل قشنگی چیده بود.عاشقان در یک
دست قدح می و دست دیگر به تمنا بر داشته و
پیلان برنا سر بر استان گذاشته لابه کنان بر ان زیبا
روی وارد میشدنددور تا دور ان زیبا روی پیران عارف
بنشسته و سر مست می نابند.
ان یار زیبا روی در انتظار نازنینی که از راه برسد و
بر زیبائی بیفزاید و تکمیل نماید ان همه زیبا ئی را
|
پای در بستر راحت نکنم واز غم اوی شب نخوابم که مرا درد سر از بالین است
|
دیوانهی روی اوست دایم
اشفته موی اوست پیوست
صندلی بار دیگر بی هیچ صدائی مرا تحمل میکند
در این سالیان برایش عادت کرده ام و شده است
مونس تنهائی من از همه بیشتر او مرا تحمل کرده
است . مواقعی شده که ازدست خود خسته بوده ام
اما این دوست خوب تحملم کرده است نشسته ام
زیر درخت که برایم جنگل کوچکی است جعبه کوچک
دیجتال را روی زانو گشوده ام و مینویسم و گوش
می سپارم به کمانچه اصغر بهاری وبا هابیل علی اوف
مقایسه اش میکنم وهم ان مرغ ابی درون جعبه
دیجتال توی برکه که با آهنگی ناموزون آب را از لای
پرهای خود عبور می دهد و به جوی باریک جلوه
می فروشد، و هم مرغان هوادر دلشان جز هوای
کمانچه نیست
چون می پیچد در گوش روزگار کمانچه بهاری؛
بهار هم کش می آید به عشوه این کمان. حیف
کسی نیست تا بپرسم چرا پیانو و ویالون و گیتار
و تار و دنبک و دف همه را می زنند، اما این یک
را می کشند. کمانچه رامی کشند.
به خودم جواب می دهم: لابد چون از جنس کمان
است. تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم
و من غمین. همه غمم بود از همین، که خدا
نکرده خطا کنی.
چند روز نبودم و لابد گلایه خواهی کرد نمیدانم
معتکف شده ام تا شاید سر از کار خود در ارم
که هر چه فکر میکنم ناتوانم از این:
پرسیدم از و واسطه هجران را
گفتا سببی هست بگویم انرا
من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کس نبیند جان را
|
|
||
کند و انتظار داشتم از دوستانی چون خانم ندا-ح مدیر
سایت گاهنامه و خانم لیلا دلیخون که معمولاروزهای
یک شنبه مطالب جالبی در روزنامه ایران دارند
و دیگر دوستانی که خود واقفند و نظراتشان برایم
مهم بود عقیده خود را مینوشتند اما افسوس که
انتظارات همیشه براورد نمیشوند
گفتتم به عسل که شیرینیت از مهر است
صدا امد که نه :اقتضای طبیعیش این است
هم چنین ازاقای مسعود ده نمکی مدیر وبلاگ
زیبای دل شدگان که شهر ه اند به رک گویی
انتظار پاسحی روشن ترداشتم . وتشکرمینمایم
از اقای دکتر فرزاد عزیز که نظر روشنتری دادند.
من درد اصلی را دراحساس تنهائی افراد میدانم
در میان جمع بودن و تنها بودن. در هرمنوتیک چون و
چرائی(تحلیل چگونگی تحلیل)و یا راه و روش تحلیل
برای تحلیل در رابطه علت معلولی تنهائی
بحث های زیادی شده است و نتیجه حاصل به یک
نقطه رسیده است
کمبود مهر درانسانها و رشد مادیت گرائی:
اگر انسانیت انسان به تکلم و عقل است و این
هر دو وسیله اندتا انسان به ارامش برسد ارامش
جسمی و ارامش روحی که من این هر دو را لازم و
ملزوم هم میدانم و جدا کردن انها را غیر منطقی
که در احساس تنهائی این ارامش نیست
وقتی خود را تنها احساس نمیکنی که دیگران هم
تو را از خود بدانند و تونیز دیگران را در این صورت
هرکاری که انجام میدهی از صدق دل است و
میدانی که انها هم همینطورندو میرسی به این
نقطه که همه دوستدار تواند و تودوستدار انهاو ریا
و نقاب در چهره هانیست و..............البته که
نااگاهی خود درد دیگری است و مجال دیگر
میطلبد
گر ره دهم اه را از دم بسوزم باد را
حدی است هربیدادرا این حدهجران تا کجا
|
|
روم به گلشن رضوان که مرغ ان چمنم
تاریخ تقسیم میشود به ادوار تا بتواند زندگی بشر
را در هر برهه تعبیر و تفسیر کند و با اینکه از
استقلال علم جامعه شناسی مدت زیادی نمیگذرد
این علم اهمیت خود را یافته است و کمک تاریخ
میشود تا تبین کند چرائی زندگی جامعه را ودر
هرمنوتیک چون و چراها میرسیم به دوره حال و
اینکه بزرگترین مشکل انسان در قرن بیست و یکم
چیست که من در این وادی وارد نمیشوم اما اینکه
مشکل اجتماعی فعلی ایران و ایرانیان چیست
درد مشترک است و پرداختن به ان وظیفه
ماست و لذامن از شما میپرسم که:به نظر شما
اگر از صد ها گرفتاری و درد و مشکل فقط یکی را
بایدبزرگ کرد و بان بها داد ان درد چه میتواند
باشد؟
من نیز چون شمانظر خود را دارم که در ادامه
مطالب بعرض خواهم رساند.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را
شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر امد وشهریاران را چه شد
وقتی که از نزدیکترین کسانت انتظار محبت داری و بجای ان
زخم زبان میشنوی میتوانی بقول ان روانشناس ریلکس بمانی؟
و یا تو هم بدنبال بهانه ای خواهی بود تا یکی دیگر مظلوم تر
از خود گیر بیاوری و عقده بر او بگشائی و این چنین است
که ادب جای خود را به تهمت ها و توهین ها میدهد و ارزش ها
عوض میشوند و اگرهم بخواهی رعایت کنی گفتارت میشود
لفظ قلم حرف زدن و وفاداریت را خریت حساب میکنند
(گاهنامه خانم ندا –ح) و دلها از هم دور میشوند و تنهائی بر
انها حکومت میکند و چه حکومت مستبدانه ای و انگاه
برای عقب نماندن از قافله هر کس داشته خود را بزرگ میکند
تا خودی بنماید و سر کوفت را جبران نماید و فراموش میشود
مهربانی .... رحمانیتی که رب العالمین خود را بان موصوف
کرده است در بندگانش فراموش میشود و هر چه بدنبال ان
بروی کمتر خواهی یافت ....................................
صفای بوستان از "دوستان" است
او نمیدید و از دور خدایا میکرد
خوشبختی در همین نزدیکی است شاید پشت پنجره
اطاقت باشدو شاید در باغی که بهار را بهانه کرده و
خود را ارایش نموده تا تو عزیزترین بوسه عطر باغ را
در مشام حس کنی و به خوشبختی برسی و برایت
میگویم خوشبختی در قلب توست کافی است
عروس زیبای دل را اجازه پرواز دهی و پنجره را
باز کنی و باغی را بهانه نمائی و به اون برسی
و تو این همه نگران فردائی که هر گز تمام
نخواهد شد
یک لیوان پر از اب را اگر در دستت ده دقیقه نگهداری
دستانت خسته نمیشوند اما اگر همان لیوان اب را با
همان حجم اب ده ساعت در دست نگهداری دستت
خسته میشود ا.
نگرانیها هم همین طورند زیادی در دل که نگه شان
بداری اذیت میشوی و بخود رنج میدهی و افسوس
که تو توجیه گرخوبی هستی و من اب در هاون
می کوبم
زمان خوشدلی در یاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
که دعای دردمندان زسر نیاز باشد
انسان روحی جون گل نازک و بدنی سخت چون
سنگ خاراداردو در این حاکمیت پست مدرنیسیم
(جهان نوین متشکل از هویت های متکثروپراکندهُ
ُ حدوث ریشه ایُ کثر ت تقلیل نا پذیر بلکه روز افزون
داده هاو انسان حیران مانده در ان همه اطلاعات )
از بعد سخت جانی او میکاهد و بر بعد نازک دلیش
میافزاید اگر مقایسه به رایانه ها شود همانند کاربر
همگانی از سخت افزاری رو به نرم افزاری مینمایدو
رنج بدنی به رنج درون تبدیل میشود و میرسد به
نقطه ای که از دست خودگله ها داردوفریاد با لب
بسته میزند و تسکین غم با گریه در تنهائی میکند
من میخواستم از تولید و توزیع کنندگان رنج در داده
ها که عامل استرس استفاده کنندگان از این
اطلاعات است صحبتی بکنم که دیدم سخن بدرازا
میکشد و در عصر اموزش تست ها خواننده را تحمل
ان نباشد. زمانیکه تو از دست خویشتن خویش بی
علت خسته ای من چگونه از تو طلب ذره ای
وفانمایم که هیچ را القا شده ای وبه تنهائی
رسیده ای و مهر و وفا در خبال می جوئی و
نه درعشق جقیقی.
بکجارود کبوتر که اسیر باغ باشد
گفته میشود همه چیز بقول فروغ فرخزاد در یک
دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند
اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان
است مولد حس ابدیت نیز هست خاک در من
احساس ابدیت پدید میاورد و بویژه در بهار تنها
به حربه بهار است که درختان در کوچه ها و
خیابانهای شهرهادیده میشوندو چندان از
طراوت سبز بهاری میدرخشند که خیابان
را تحت تاثیر قرار میدهند و من می اندیشم
که این همان خیابانی است که در تابستان
و پائیز و زمستان بود در ان فصل ها خیابانها
هم تکراریند و گویی درختان پشت بمن دارند
و جلوه شهر میگیرند و گم میشوند در قلعه ای
که انسان پیروز بر منطق طبیعت در ان مسکن
گزیده است اما در شهر هیچ چیز ابدی نیست
همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضا دارد
و تو باید مواظب هزار بعد و چهره باشی
تا زندگی را نبازی و این کارکه از توانت
خارج شد نگرانی بسراغت می اید و میمانی
در تعلیق میان ابدیت و فنا. طبیعت ثانوی از
همین جا ناشی میشود. زندگی در یک
فضای معلق و بی بنیاد . زندگی در غفلت
از ان تشویش بنیادین جاری است . بهار
که میشود درختان با طراوت خود هجوم
میاورند مثل نمی از هوشیاری و من از تو
میخواهم که این را قدر بدانی و خماری
بهار رادر رویاپیوند دهی تا شاید ارامشی
که من برایت ارزو دارم را بیابی .موافقی؟
پرده استتاری برای از هم گسیختن سامان یک
نظم هویتی و دگر گونه جلوه دادن ان است
بنا بر این خیال پردازی نوعی قاب است که از
خلال ان واقعیت به گو نه ای خاص دیده میشود
میل به این قاب سرایت میکند و طبیعت جهت دار
و غرض و مرض الود خود را بران تحمیل میکنداما
قبل از میلُ این خیال پردازی ماست که بما یاد
میدهد که میل خود را به چه چیزی معطوف
کنیم تو قبل از هر چیز از کجا میدانی که میل
بستنی خوردن کرده ای این همان چیزی است
که خیال پردازی بتو میگویدیعنی خیال پردازی
میل را می سازد و حالا اگر نتوانی انرا در
واقعیت بدست اوری خیال پردازی بکمک میاید
و انرا در خیال بتو بارمغان می اورد.
بعد از این صغرا و کبرای طولانی منظور اصلی
گفتن ازکالای کیمیای امروز یعنی عشق و محبت
است که همگان بدنبال انند و طرفه انکه هرچه
بیشتر میدوی دورتر میشوی و هر چه از او
دورتری بیشتر میگوئی و این را کسی که جا مانده
است بیشتر و بهتر درک میکند.
خیال پردازی چه کارها که نمیکند
من فکر میکنم مدیر وبلاگ دریچه اصرار بر باطل
دارد هر کسی در خیال خود خودش است
در واقعیت انچه که جامعه و فرهنگ و .........
تحمیل میکند او را میسازند .
بایدرنگ ها بر خلاف میل عوض کندتا بقا یابد
که عرف تخت بالاتر ازافکار کسی است که
بر ان مینشیند
(در این نوشته از نظریه ژیژک استفاده شده
است)
ناخواسته همراه پریشانی خاطر پیش امد و تو
حمل بر بد عهدی کردی ومن منتظر تماسی از
طرف تو بودم وهر دو در اشتباه بودیم
چگونه سر ز خجالت بر اورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
از خانم مسنی که ادیب است و شوهر مشهور
نویسنده اش مرحوم شده علت حلقه ای که هنوز
بر انگشت داشت را پرسیدم با فروتنی و تبسم
مخصوصش گفت این یعنی سایه بر سری دارم
گفتم اما ........سخنم نا تمام گذاشت و گفت
خموش مباد که از خواب و رویای قشنگ بیدارم کنی
که او در دل من هنوزسکنی دارد
و گذشت ایام همچنان میگذشت تا در دارو خانه ای
که خانم دکترجوانی مدیر فنی اش بود نوشته زیر را
دیدم که بنا باظهار خودش هر روز چند بار میخواند :
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
وبلاگ دریچه مدیری دارد که با عنوان(من خودم
هستم) نویسنده را که خودش باشد معرفی میکند
میخوام بپرسم در این هوای الوده به نیرنگ و ریا ایا
کسی میتواند خودش باشد
روستای کند وان که حیفم امد دوستان را در این
نشاط شرکت ندهم:
روستای کندوان در حدود ۴۰کیلومتری تبریزدر دامنه
کوه واقع است و خانه های روستائیان در خود کوه
و بصورت غار های کوچکی است که با کندن کوه در
سر بالائی احداث کرده اند
اب چشمه کندوان بمناسبت حل کردن سنگ کلیه
مشهور است و بنوعی مدر (ادار اور )است و اب
سبکی داردو پزشکان اب چشمه را به بیمارانی
که سنگ کلیه دارند تو صیه میکنند. موقعی که من
بانجا رسیدم غروب دل انگیز بر روی برف های مانده
از زمستان عشوه کنان دل از هر بیننده را می ربود .
کثرت مسافران که از نقاط مختلف امده بودند تعجب
اور بود . دختران بومی که پیراهن های رنگی و
شلوارهائی از همان رنگ و روسری شالین بر سر
داشتند دست در دست هم و بردیف رقص محلی
(جالمان) میکردند که ازخانمهای میهمان
(مسافر) ارام و قرار را ربوده و ایشان هم به
رقص پیوستند یک طبال و یک سرنا زن این رقص
را همراهی میکردند زبان و اهلیت مفهوم خود را
از دست داده بود لبخند بر چهره هاحکایت از
وحدت در کثرتی میداد که دلم میخواست
دنیا میدید که با رواج جوک های انچنانی نمیتواند
شادی و وحدت را از این ملت بگیرد. اقایان را تاب
تماشا نیامد ردیف دیگری تشکیل شد و رقص مردانه
شروع . بنوبت پای راست و چپ یک نیم قوسی
میچرخید و موقعی که هر دو پا روی نوک انگشتان
زمین بودند حرکت بیضی وار شانه ها برقص مفهوم
کلامی میدادو چه زود غیر بومیان با این رقص اشنا
شدند . سرنا زن زیر فشار فوت کردن سرنا سرخ
سرخ شده بود و مشتاقان شادی پولها دادند.
هم جان بود و هم جانان .
بی اختیار یاد تو صیف رقص های خانم نازنین
(گل یخ) و خنده های خانم ندا.ح (گاهنامه)
افتادم و ارزو کردم خانم رویا(سبکبال) انجا بودند
و اشعار نوی میسرودند و هم چنین خانم
زهرا (تا اوج) بودند و پرواز میکردند تا اوج.
اقای دکترفرزاد که اهل دینند و شادی جایشان
خالی بود که هم از طب خبری بود و هم از ...
خستگی از تن میرفت وبر فرح روح می افزود.
دل کندن مشکل بود . بازار چه فروش خوراکی های
محلی رونق داشت و جالب اینکه اکثرفروشندگان و
خریداران خانمها بودندو اقایان در نوشیدن از اب
چشمه ُ که سردی یخ تازه اب شده را داشت
در نوبت ایستاده بوده بودند و حتی ظروف بزرگی
را برای بردن اب پر میکردندکه شاید برای باری
دیگر نتوانند امدن را و نعمت خداوندی از دستشان
برود
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نـقش هـر نغــمه كه زد راه به جـايي دارد
عالم از ناله ی عـــــشاق مـبادا خالــي
كه چه خوش آهنگ و فرحبخش هوايي دارد
پير دردی كش ما گرچه ندارد زر و زور
خــوش عـطابخش و خـطا پـوش خدايي دارد
اگر خوب یا که بد بودم حلالم کن
در اخرین روزهای سال ۱۳۸۶ دلم میخواد از دوستان
حلالیت بطلبم . اگر رنجشی شده و دلخوری پیش
امده که هر دو مورد را میدانم هست نه از روی عمد
و نه از روی عادت اخلاقی که بعلت حفظ اسراری
است که من عادت دارم همیشه رعایت نمایم .
گاها هم سر پوشیده اشارتی به نا گفته هائی در
وبلاگ کرده ام که خوشبختانه دوست مخاطب انرا
بلافاصله گرفته و شرحی بر نوشته خواسته که خوب
تا توانسته ام برداشت از ان مطلب را بخود ایشان
گذاشته ام تا هر کس با حسن ظن خود یار غار گردد
البته همیشه هم حسن ظن نبوده سوئ ظن هائی
هم داشته اند و من میدانم نه از افکار دوستان بلکه
از نامردمی و نا مرادی ایام است که اعتماد ها را از
بین برده و این عدم اعتماد ها در وبلگ ها داد و بیداد
تنهائی را بلند کرده است .کاش میشد مثال هائی را
بزنم اما افسوس که همان رعایت حفظ اسرارناتوانم
میکند .
دعایم پایداری دوستیها و نزدیکی دلها به رب متعال
است که شاید او هم نظری کند و ارزوها ی بندگان
براورده بخیر گردد . شمع را در دل می افروزم
که عمر فانی در گذرو فرصت ها ناکافی و دعارا
اول بر استجابت حاجت دوستان مینمایم که
خوشحالی من در زیبا شدن روزگار انسانهائی است
که بنوعی با همیم ومن تنهائی نا توانم ازشادی .
و خداوند میداند که تا بتوانم کینه را در دل راه
نخواهم داد که اغاز ی بر حرام و یا منکر گردد.
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شیشه عطر بهار
لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا ایت اوست
دیدنش اسان است
سخت ان است نبینی اورا..............
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
