که دعای دردمندان زسر نیاز باشد
انسان روحی جون گل نازک و بدنی سخت چون
سنگ خاراداردو در این حاکمیت پست مدرنیسیم
(جهان نوین متشکل از هویت های متکثروپراکندهُ
ُ حدوث ریشه ایُ کثر ت تقلیل نا پذیر بلکه روز افزون
داده هاو انسان حیران مانده در ان همه اطلاعات )
از بعد سخت جانی او میکاهد و بر بعد نازک دلیش
میافزاید اگر مقایسه به رایانه ها شود همانند کاربر
همگانی از سخت افزاری رو به نرم افزاری مینمایدو
رنج بدنی به رنج درون تبدیل میشود و میرسد به
نقطه ای که از دست خودگله ها داردوفریاد با لب
بسته میزند و تسکین غم با گریه در تنهائی میکند
من میخواستم از تولید و توزیع کنندگان رنج در داده
ها که عامل استرس استفاده کنندگان از این
اطلاعات است صحبتی بکنم که دیدم سخن بدرازا
میکشد و در عصر اموزش تست ها خواننده را تحمل
ان نباشد. زمانیکه تو از دست خویشتن خویش بی
علت خسته ای من چگونه از تو طلب ذره ای
وفانمایم که هیچ را القا شده ای وبه تنهائی
رسیده ای و مهر و وفا در خبال می جوئی و
نه درعشق جقیقی.
بکجارود کبوتر که اسیر باغ باشد
گفته میشود همه چیز بقول فروغ فرخزاد در یک
دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند
اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان
است مولد حس ابدیت نیز هست خاک در من
احساس ابدیت پدید میاورد و بویژه در بهار تنها
به حربه بهار است که درختان در کوچه ها و
خیابانهای شهرهادیده میشوندو چندان از
طراوت سبز بهاری میدرخشند که خیابان
را تحت تاثیر قرار میدهند و من می اندیشم
که این همان خیابانی است که در تابستان
و پائیز و زمستان بود در ان فصل ها خیابانها
هم تکراریند و گویی درختان پشت بمن دارند
و جلوه شهر میگیرند و گم میشوند در قلعه ای
که انسان پیروز بر منطق طبیعت در ان مسکن
گزیده است اما در شهر هیچ چیز ابدی نیست
همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضا دارد
و تو باید مواظب هزار بعد و چهره باشی
تا زندگی را نبازی و این کارکه از توانت
خارج شد نگرانی بسراغت می اید و میمانی
در تعلیق میان ابدیت و فنا. طبیعت ثانوی از
همین جا ناشی میشود. زندگی در یک
فضای معلق و بی بنیاد . زندگی در غفلت
از ان تشویش بنیادین جاری است . بهار
که میشود درختان با طراوت خود هجوم
میاورند مثل نمی از هوشیاری و من از تو
میخواهم که این را قدر بدانی و خماری
بهار رادر رویاپیوند دهی تا شاید ارامشی
که من برایت ارزو دارم را بیابی .موافقی؟
پرده استتاری برای از هم گسیختن سامان یک
نظم هویتی و دگر گونه جلوه دادن ان است
بنا بر این خیال پردازی نوعی قاب است که از
خلال ان واقعیت به گو نه ای خاص دیده میشود
میل به این قاب سرایت میکند و طبیعت جهت دار
و غرض و مرض الود خود را بران تحمیل میکنداما
قبل از میلُ این خیال پردازی ماست که بما یاد
میدهد که میل خود را به چه چیزی معطوف
کنیم تو قبل از هر چیز از کجا میدانی که میل
بستنی خوردن کرده ای این همان چیزی است
که خیال پردازی بتو میگویدیعنی خیال پردازی
میل را می سازد و حالا اگر نتوانی انرا در
واقعیت بدست اوری خیال پردازی بکمک میاید
و انرا در خیال بتو بارمغان می اورد.
بعد از این صغرا و کبرای طولانی منظور اصلی
گفتن ازکالای کیمیای امروز یعنی عشق و محبت
است که همگان بدنبال انند و طرفه انکه هرچه
بیشتر میدوی دورتر میشوی و هر چه از او
دورتری بیشتر میگوئی و این را کسی که جا مانده
است بیشتر و بهتر درک میکند.
خیال پردازی چه کارها که نمیکند
من فکر میکنم مدیر وبلاگ دریچه اصرار بر باطل
دارد هر کسی در خیال خود خودش است
در واقعیت انچه که جامعه و فرهنگ و .........
تحمیل میکند او را میسازند .
بایدرنگ ها بر خلاف میل عوض کندتا بقا یابد
که عرف تخت بالاتر ازافکار کسی است که
بر ان مینشیند
(در این نوشته از نظریه ژیژک استفاده شده
است)
ناخواسته همراه پریشانی خاطر پیش امد و تو
حمل بر بد عهدی کردی ومن منتظر تماسی از
طرف تو بودم وهر دو در اشتباه بودیم
چگونه سر ز خجالت بر اورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
از خانم مسنی که ادیب است و شوهر مشهور
نویسنده اش مرحوم شده علت حلقه ای که هنوز
بر انگشت داشت را پرسیدم با فروتنی و تبسم
مخصوصش گفت این یعنی سایه بر سری دارم
گفتم اما ........سخنم نا تمام گذاشت و گفت
خموش مباد که از خواب و رویای قشنگ بیدارم کنی
که او در دل من هنوزسکنی دارد
و گذشت ایام همچنان میگذشت تا در دارو خانه ای
که خانم دکترجوانی مدیر فنی اش بود نوشته زیر را
دیدم که بنا باظهار خودش هر روز چند بار میخواند :
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
وبلاگ دریچه مدیری دارد که با عنوان(من خودم
هستم) نویسنده را که خودش باشد معرفی میکند
میخوام بپرسم در این هوای الوده به نیرنگ و ریا ایا
کسی میتواند خودش باشد
روستای کند وان که حیفم امد دوستان را در این
نشاط شرکت ندهم:
روستای کندوان در حدود ۴۰کیلومتری تبریزدر دامنه
کوه واقع است و خانه های روستائیان در خود کوه
و بصورت غار های کوچکی است که با کندن کوه در
سر بالائی احداث کرده اند
اب چشمه کندوان بمناسبت حل کردن سنگ کلیه
مشهور است و بنوعی مدر (ادار اور )است و اب
سبکی داردو پزشکان اب چشمه را به بیمارانی
که سنگ کلیه دارند تو صیه میکنند. موقعی که من
بانجا رسیدم غروب دل انگیز بر روی برف های مانده
از زمستان عشوه کنان دل از هر بیننده را می ربود .
کثرت مسافران که از نقاط مختلف امده بودند تعجب
اور بود . دختران بومی که پیراهن های رنگی و
شلوارهائی از همان رنگ و روسری شالین بر سر
داشتند دست در دست هم و بردیف رقص محلی
(جالمان) میکردند که ازخانمهای میهمان
(مسافر) ارام و قرار را ربوده و ایشان هم به
رقص پیوستند یک طبال و یک سرنا زن این رقص
را همراهی میکردند زبان و اهلیت مفهوم خود را
از دست داده بود لبخند بر چهره هاحکایت از
وحدت در کثرتی میداد که دلم میخواست
دنیا میدید که با رواج جوک های انچنانی نمیتواند
شادی و وحدت را از این ملت بگیرد. اقایان را تاب
تماشا نیامد ردیف دیگری تشکیل شد و رقص مردانه
شروع . بنوبت پای راست و چپ یک نیم قوسی
میچرخید و موقعی که هر دو پا روی نوک انگشتان
زمین بودند حرکت بیضی وار شانه ها برقص مفهوم
کلامی میدادو چه زود غیر بومیان با این رقص اشنا
شدند . سرنا زن زیر فشار فوت کردن سرنا سرخ
سرخ شده بود و مشتاقان شادی پولها دادند.
هم جان بود و هم جانان .
بی اختیار یاد تو صیف رقص های خانم نازنین
(گل یخ) و خنده های خانم ندا.ح (گاهنامه)
افتادم و ارزو کردم خانم رویا(سبکبال) انجا بودند
و اشعار نوی میسرودند و هم چنین خانم
زهرا (تا اوج) بودند و پرواز میکردند تا اوج.
اقای دکترفرزاد که اهل دینند و شادی جایشان
خالی بود که هم از طب خبری بود و هم از ...
خستگی از تن میرفت وبر فرح روح می افزود.
دل کندن مشکل بود . بازار چه فروش خوراکی های
محلی رونق داشت و جالب اینکه اکثرفروشندگان و
خریداران خانمها بودندو اقایان در نوشیدن از اب
چشمه ُ که سردی یخ تازه اب شده را داشت
در نوبت ایستاده بوده بودند و حتی ظروف بزرگی
را برای بردن اب پر میکردندکه شاید برای باری
دیگر نتوانند امدن را و نعمت خداوندی از دستشان
برود
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نـقش هـر نغــمه كه زد راه به جـايي دارد
عالم از ناله ی عـــــشاق مـبادا خالــي
كه چه خوش آهنگ و فرحبخش هوايي دارد
پير دردی كش ما گرچه ندارد زر و زور
خــوش عـطابخش و خـطا پـوش خدايي دارد
