تبليغاتX
فریدون
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
آن دل، که ازو خبر ندارم هم در سر زلف اوست گر هست

دیوانه‌ی روی اوست دایم

اشفته موی اوست پیوست

صندلی بار دیگر بی هیچ صدائی مرا تحمل میکند

در این سالیان برایش عادت کرده ام و شده است

مونس تنهائی من از همه بیشتر او مرا تحمل کرده

است . مواقعی شده که ازدست خود خسته بوده ام

اما این دوست خوب تحملم کرده است نشسته ام

زیر درخت که برایم جنگل کوچکی است جعبه کوچک

دیجتال را روی زانو گشوده ام  و مینویسم و گوش

می سپارم به کمانچه اصغر بهاری وبا هابیل علی اوف

 مقایسه اش میکنم وهم ان مرغ ابی درون جعبه

دیجتال توی برکه که با آهنگی ناموزون آب را از لای

 پرهای خود عبور می دهد و به جوی باریک جلوه

می فروشد،  و هم مرغان هوادر دلشان جز هوای

کمانچه نیست

 چون می پیچد در گوش روزگار کمانچه بهاری؛

بهار هم کش می آید به عشوه این کمان. حیف

کسی نیست تا بپرسم  چرا پیانو و ویالون و گیتار

و تار و دنبک و دف همه را می زنند، اما این یک

 را می کشند. کمانچه رامی کشند.

به خودم جواب می دهم: لابد چون از جنس کمان

است. تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم

 و من غمین. همه غمم بود از همین، که خدا

نکرده خطا کنی.


چند روز نبودم و لابد گلایه خواهی کرد نمیدانم

 معتکف شده ام تا شاید سر از کار خود در ارم

 که هر چه فکر میکنم ناتوانم از این:

پرسیدم از و واسطه هجران را

گفتا سببی هست بگویم انرا

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

من جان توام کس نبیند جان را

 

 

 
 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
در بدر کوچه تنهائی
چتر را میبندم نا بارش گل واژه های نظرا تتان خیسم

کند و انتظار داشتم از دوستانی چون خانم ندا-ح مدیر

سایت گاهنامه و خانم لیلا دلیخون که معمولاروزهای

یک شنبه مطالب جالبی در روزنامه ایران دارند

و دیگر دوستانی که خود واقفند و نظراتشان برایم

 مهم بود عقیده خود را مینوشتند اما افسوس که

انتظارات  همیشه براورد نمیشوند

گفتتم به عسل که شیرینیت از مهر است

صدا امد که نه :اقتضای طبیعیش این است

هم چنین ازاقای مسعود ده نمکی مدیر وبلاگ

زیبای دل شدگان که شهر ه اند به رک گویی

 انتظار پاسحی روشن ترداشتم . وتشکرمینمایم

از اقای دکتر فرزاد عزیز که نظر روشنتری دادند.

من درد اصلی را دراحساس تنهائی افراد میدانم

در میان جمع بودن و تنها بودن. در هرمنوتیک چون و

چرائی(تحلیل چگونگی تحلیل)و یا راه و روش تحلیل

 برای تحلیل در رابطه علت معلولی تنهائی

بحث های زیادی شده است و نتیجه حاصل به یک

نقطه رسیده است

کمبود مهر درانسانها و رشد مادیت گرائی:

اگر انسانیت انسان  به تکلم و عقل است و  این

هر دو وسیله اندتا انسان به ارامش برسد ارامش

جسمی و ارامش روحی که من این هر دو را لازم و

 ملزوم هم میدانم و جدا کردن انها را غیر منطقی

 که در احساس تنهائی این ارامش نیست

وقتی خود را تنها احساس نمیکنی که دیگران هم

تو را از خود بدانند و تونیز دیگران را در این صورت

هرکاری که انجام میدهی از صدق دل است و

میدانی که انها هم همینطورندو میرسی به این

نقطه که همه دوستدار تواند و تودوستدار انهاو ریا

و نقاب در چهره هانیست و..............البته که

نااگاهی خود درد دیگری است و مجال دیگر

میطلبد

گر ره دهم اه را از دم بسوزم باد را

حدی است هربیدادرا این حدهجران تا کجا

 

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
انکه رخسار ترارنگ گل و نسرین داد... صبروارام تواند به من مسکین داد
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحان است

روم به گلشن  رضوان که  مرغ ان  چمنم

تاریخ تقسیم میشود به ادوار تا بتواند زندگی بشر

را در هر برهه تعبیر و تفسیر کند و با اینکه از

استقلال علم جامعه شناسی مدت زیادی نمیگذرد

این علم اهمیت خود را یافته است و کمک تاریخ

میشود تا تبین کند چرائی زندگی جامعه را ودر

 هرمنوتیک چون و چراها میرسیم به دوره حال و

اینکه بزرگترین مشکل انسان در قرن بیست و یکم

چیست که من در این وادی وارد نمیشوم اما اینکه

 مشکل اجتماعی فعلی ایران و ایرانیان چیست

   درد مشترک است  و پرداختن به ان  وظیفه

 ماست  و لذامن از شما میپرسم که:به نظر شما

اگر از صد ها گرفتاری و درد و مشکل فقط یکی را

 بایدبزرگ کرد و بان بها داد  ان درد چه  میتواند

باشد؟

من نیز چون شمانظر خود را دارم که در ادامه

 مطالب بعرض خواهم رساند.

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
اینه چون قد تو بنمود راست... خود شکن اینه شکستن خطاست
از ثبات خودم این نکته خوش امد که بجور
 
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم:
 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه
 
 بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن
 
 نوشته شده بود:
 
 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره
 
 بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم
 
تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات
 
 برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از
 
 همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از
 
 مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى
 
 که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که
 
بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را
 
ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته
 
که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت.
 
 همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه
 
کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟
 
به هر حال خوب شد که مرد!»
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک
 
 تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه
 
مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان
 
 بند مى‌آمد.
 
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر
 
کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود
 
 را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار
 
آینه بود:
 
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع
 
رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود
 
شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید
 
 زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى
 
هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات
 
 و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها
 
کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
 
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان،
 
 والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان
 
تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود.
 
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که
 
شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را
 
کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى
 
هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
 
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته
 
 باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان
 
 کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات،
 
غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده
 
نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را
 
بسازید.
 
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به
 
 آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در
 
 روش نگاه کردن به زندگى است.»


نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
من از بیگانگان هر گز ننالم..که با من هر چه کرد ان اشنا کرد

شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار

 

مهربانی کی سر امد وشهریاران را چه شد

 

وقتی که از نزدیکترین کسانت انتظار محبت داری و بجای ان

 

زخم زبان میشنوی  میتوانی بقول ان روانشناس ریلکس بمانی؟

 

و یا تو هم بدنبال بهانه ای خواهی بود تا یکی دیگر مظلوم تر

 

 از خود گیر بیاوری و عقده بر او بگشائی و این چنین است

 

 که ادب جای خود را به تهمت ها و توهین ها میدهد و ارزش ها

 

عوض میشوند و اگرهم بخواهی رعایت کنی گفتارت میشود

 

 لفظ قلم حرف زدن و وفاداریت را خریت حساب میکنند

 

(گاهنامه خانم ندا –ح) و دلها از هم دور میشوند  و تنهائی بر

 

 انها حکومت میکند و چه حکومت مستبدانه ای  و انگاه

 

برای عقب نماندن از قافله هر کس داشته خود را بزرگ میکند

 

تا خودی بنماید و سر کوفت را جبران نماید و فراموش میشود

 

 مهربانی .... رحمانیتی که رب العالمین خود را بان موصوف

 

 کرده است  در بندگانش فراموش میشود و هر چه بدنبال ان

 

 بروی کمتر خواهی یافت ....................................

 

 چمن بی هم نشین زندان جان است  

 

  صفای بوستان از "دوستان" است

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
فقط تویی که از من و پنهان من خبر داری
بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدید و از دور خدایا میکرد

خوشبختی در همین نزدیکی است شاید پشت پنجره

 اطاقت باشدو شاید در باغی که بهار را بهانه کرده و

خود را ارایش نموده تا تو عزیزترین بوسه عطر باغ را

در مشام حس کنی و به خوشبختی برسی و  برایت

 میگویم خوشبختی در قلب توست کافی است

 عروس زیبای دل را اجازه پرواز دهی و  پنجره را

باز کنی و باغی را بهانه نمائی و به اون برسی

 و تو  این همه نگران فردائی که هر گز تمام

نخواهد شد

 یک لیوان پر از اب را اگر در دستت ده دقیقه نگهداری

دستانت خسته نمیشوند اما اگر همان لیوان اب را با

همان حجم اب ده ساعت در دست نگهداری دستت

 خسته میشود  ا.

نگرانیها هم همین طورند  زیادی در دل که نگه شان

بداری اذیت میشوی و بخود رنج میدهی و افسوس

که تو توجیه گرخوبی هستی و من اب در هاون

می کوبم

زمان خوشدلی در یاب و در یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب