این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
مهربانم را هر گز نمیتوانم فراموش کنم یادم میاید
در ان ساعات بعد از ظهر رومانتیک زمستانی که
با او از بارش برف صحبت میکردم واز برف بازیهای
دوران بچگی و از مسافرتهای در پیش و ارزوهائی
که شمع نذر میکردم تا بر اورده شوند . بهار که
شد بیشتر سبز شده بودیم و اشنائی شکوفه
کرده بود و بوی گل های مینا دیوار فاصله ها را
از بین برده بود و شاخ و برگ درد دلها بهم رسیده
بودند و در اغوش گرفته بودندهمدیگر را و یکی شده
بودند این درد ها . بهار افسون دارد و خیال را پرواز
میدهد و این بر قشنگی صحبت ها میافزود و سبک
میکرد روح هردو ی ما را . انگار در قفس گشوده
بودند اما ما را یارای رفتن نبود
عادت کرده بودیم به روز مرگی . دیدارهای خیالی
هم حال و هوای خود را داشتند و شایداین صحبت
های خیالی شیرین تر از ان صحبت های خودمانی
بودند که حال همدیگر را ملاحظه میکردیم .
در خیال ازادی داری که محکوم کنی و یا محکوم
بشی هر شیرینی که لازم داری را بخوری و
کام بر گیری . میدانستم که چنین میشود و
گفته بودم که هر اغازی را پایانی هست و شاید
این پایان را میخواهند که زود برسد . قانع کردن دل
برای توجیه کردن پیش امد مشکل است و غیر
ممکن . مانده ام تنها که خیال هم پر شکسته شده
و یاری نمیکند دل را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
کلید دلت را که بیکی دادی گم میشوی اهلیت خود
رااز دست میدهی. کلید یعنی اعتماد به نفس یعنی
جائی را داری که در سرمای زمستان و گرمای طاقت
فرسای تابستان بان پناه ببری و عشق کلید گم کردن
است ادم خیال باف میشود آتشگردان عمر آدمی را
در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که
خاطرخواه اوست،و دود ی نداری که از خانه ات بلند
شود و ان دود منتقل میشود بدلت از دور تماشاگر
میشوی و اگر اشک حسرتی هست برای غریبی
کلیدی است که صاحب جدیدش زبان کلید نمی داند.
زبانش را می داند، زبان دلت را نمی داند.انوقت پایت
در زمین گیر نیست . تسبح شکسته میچرخانی و
نمیدانی عشق چه رنگی است. برای بوئیدن یک گل
صخره ها را میپیمائی و خواب خانه کوچکی میبینی
که دلت را گرمی میدهد و نمیدهد.
پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست
مردم بیامتیاز و عاشق ممتاز را
| من و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها |
دارم میبینمت که پشت یکی از این اسباب بازی
فروشی ها ایستاده ای و زل زده ای به ان عروسک
قشنگی که پشت ویترین است نگاهت امید دارد
و دلت غم . ان جوجه زردر نگ هم توجه ات را جلب
میکند و ان خرس گنده که چموشی را کشف کرده ای
در او . لاغر تر شده ای و پریده رنگ تر از همیشه .
توی ان گرما احساس میکنم که داری میلرزی
چند لحظه ای محو تماشایت میشوم انگار هیچ
نمیبینی شاید هم از انجائی که من ایستاده ام
چنین به نظر میرسد. یاد روزهائی می افتم
که شادی را قسمت میکردی و ازاد وبودی و رها.
سرم را که بر میگردانم تو رفته ای و ویترین مانده
است و عروسکها که کنجکاوانه نگاهم میکنند
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها
از ما مجوی ناله بی های های را
دوشنبه خوبی بود همین دوشنبه گذشته وسوسه
بر انگیز و جذاب و ارامش خاطری برایم داشت که انرا
به مستی می ناب معنی کرده اند. با اینکه افتاب
عمود میتابید و در این گرما هر کله ای بهر حال داغ
میشود و سوت میکشد ودود میکند. اما من خودم
بودم و تو بی پروا خودت شده بودی که اوج زیبائی
همین است.تا افتاب روشن میکند کنج های تاریک
را نشئه میاورد بجای سوزش و تاخورشید نور میتاباند
تا منور کند سیاهی های خود کرده را فرح بخش
میشودو زیبائی شمع نیز از همین جاست
صداقتی که در کلامت بود سایه روشن های قبلی
را نداشت . تا من و تو صادق نباشیم غریب غربت
سرزمین وجود خودیم و تنهائی از این دو گانه بودن
سر چشمه میگیرد و افت جان میشود
حسن بتان ز جلوه نازتو رنگ داشت
بی خود به بوی باده کشیدیم پای را
| من خود نمیآورم دگری میکشد مرا |
همه تنها هستیم و تنها نیستیم چرا که همیشه
پنجره ای هست تا نور بیاید و وزش باد و نسیم
که برساند بوی اشنائی را و با اهنگ دلنوازش
نوازش کند چهره ها را . تنها هستیم که افرینش
اندازه تفاوت چهره ها تفاوت خلق و خوی هم دارد
و این اختلاف ها ست که خالق تنهائیند .
اواز یک ترانه چه راحت میتواند شادی بیاورد و یا
غم را سکونت دهددر دل و یا بوی یاس که شب های
تابستان، سنگ را به ياد یار میترکاند
میخواهم زیاد بنویسم درد را و درمان . فکر میکنم
همین ها هم زیاد هست مارا به سخت جانی خود
این گمان نبود .
پ. ن.دوستی مطلبی داشت که: گاهی از این
میترسیم که غمی رو از دست بدیم.....انگار آدم به
چیزای مضر هم عادت میکنه
من مست آن قدرکه ناتوان پای میکشم
| امداد دوست هست که میکشد مرا |
اه تا کی زسفر باز نیائی بازا
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
مرغ خرد را در قفس تنهائی نهادن و اهوی اندیشه را
پای بستن و خود را در انزوا دیدن و انگاه بیداد از کویر
محبت داشتن و سد بستن یر روی عقل و جای ان
خیال را بنهادن .ابیاری کردن چمنزار زندگی با وهم
است و انسداد روانی در پی خواهد داشت و بجای
اینکه خود رامحتاج معشوق ببینی معشوق را نیارمند
خود خواهی دانست واین نیم نفس زندگی در قفسی
خود ساخته زندانی میشوی که هان ای دل غافل
افسوس و صد افسوس بر گذشته و داد و بیداد از
احوال حال
این نیست جز بسبب سمین شدن ومغرور شدن
خود و ترس از ارتباط با دیگری. تا توازنی وتواضعی
بهم نرسد و این پریشانی به سامان نشود، گره از
کار فروبسته این تنهائیت گشوده نخواهد شد.
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
| جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ |
|
یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
|
|
سفری پیش امد ناگهانی اماممدوح به سر زمین زیبا
روئیکه صفای باطن از او فزونی میگیرد . میزبان
سفره را گشاده و ابریق می بر ان نهاده و اطرافش
پیاله های به شکل قشنگی چیده بود.عاشقان در یک
دست قدح می و دست دیگر به تمنا بر داشته و
پیلان برنا سر بر استان گذاشته لابه کنان بر ان زیبا
روی وارد میشدنددور تا دور ان زیبا روی پیران عارف
بنشسته و سر مست می نابند.
ان یار زیبا روی در انتظار نازنینی که از راه برسد و
بر زیبائی بیفزاید و تکمیل نماید ان همه زیبا ئی را
|
پای در بستر راحت نکنم واز غم اوی شب نخوابم که مرا درد سر از بالین است
|