بلند پرسید میتونم دوستت داشته باشم در ان
اطراف کسی نبود تو گوئی با بارانی سخن
میگفت که بر سر و رویش میریخت اب باران از
درختان سرازیر میشد و شاید بر احوال مرد گریه
میکردند شب حکومت را از روز تحویل میگرفت
و او همچنان نشسته بود بازهم پرسید میتونم
دوستت داشته باشم منتظر پاسخ ماند بخار
باران محیط را اثیری کرده بود انگار چیزی از
خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشمهایش
را پاک کرد و راه افتاداز پارک که خارج شد ادرس
را به راننده تاکسی گفت تاکسی کنار گورستان
ایستاد شبح مرد در تاریکی و نور کم وارد
گورستان شد زمین گلی بود و مرد چند بار سر
خورد دستهایش گلی شده بودندسر قبری خالی
ایستاد پرسید میتونم دوستت داشته باشم این
بار سخنش لحن گلایه داشت دستان گلی خود
را بر صورت نهاد احساس کرد دستان دختر
نوازشش میکند به قبر خالی خیره مانده بود:
امشب شمع اورده ام شمعدانت کو
ستاره چیده ام پس اسمانت کو
شعر گفته ام ان دل مهربانت کو
گل من. سبز بهاران بر لب خندانت کو
نوشتن میکند و کیبرد هم حق داردکه تحمل نکند
این همه درد دل راو نمی داند هنوز یک سینه
سخن دارم که همه جا اب هست و من تشنه.
شاید اگر باران بیاید بشورد .............. باران را
هم مجال امدن نیست. کلمات هم گره خوردند
بین نوشتن و ننوشتن و انان راحوصله تنفس
نیست خسته شده اند از من و تو و این همه
حرف گفته و در گلو مانده و انگاه که تو از سپیدی
پیراهن عروسی گفتی من فکر کردم برف باریده
بران قامت زیبا که سرما بیاورد و تو باانگشتانت
لمس کردی حلقه ای راکه نشان گم شدن داشت .
باران اگر ببارد گریه خواهد کردبر شانه هایت که
منتظر شستن هستند و سبک کردنت از رازهائی
که نمیتوانی بگوئی و سنگینی میکند در دلی که
دارد خالی میشود از محبت و من اندیشه
میکنم محبت که الاچیقی غیر دل ندارد کجا سکنی
خواهد گزیدکه قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری
ما است از خودمون
این سروده یک دریانورد قدیمی است که نیایش و عشق
را هم شان میداند بدلم خیلی مینشیند
He prayth best, who loveth best
All things both great and small,
Forth dear God who loveth us
او که بهترین نیایشگرست؛
همانی ست که برترین عاشق ست
همه ی پدیده ها چه بزرگ ویا کوچک،
از آن خداوندی است که ما را دوست دارد.
نقطه چين هائی که هيچ گاه پر نشدند گوئی از
ارزوها می گویم. آرزو که سلسله اقبال ناممکن
است. تو و من هم چنین ایم . آری به باورم ارزوئی
محال هم داریم . اما ان یک ارزوی مهم است که
زندگی را میسازد و در کوره اتش ناخالصی را میگیرد
و نابت میکند .تو سوال بسیار داری .که نه تو همه
دارند و این کوزه سوال بالای سرت تو را منفصل
میکند از اعتماد ی که باید داشته باشی و نداری و ان
ارزو این جا به بن بست میرسد و نقطه چین ها
بیشتر و بیشتر میشوند و قصه زندگی تو نا تمام
میماند . ادمی با ادمی حیات را می نویسد. در
برخورد با آدمی دیگر، در عشق و کينه به او. در
کشمکش با او. اما تو میخواهی این قصه فقط
متعلق بتو باشدو خود تصمیم بگیری که چگونه
بنویسی قصه زندگی را و چون رسم این نیست
به درد میرسی و رنج میبری
این رسم زمانه است و چه خوب این رسم را نگاه
داشته ایم و نوشته هایت زخمه ای میشود براین
ساز بشکسته . اگر بر خود رحم نداری که نداری
بر این ساز شکسته رحمی کن که نی را به
نی نوای کوه میبرد و صدای کشیده شده شلاق
بر گرده ات را اواز میدهد مگر چه کرده است با تو
که هر چه تنهائی است و فغان در دل داری در ان
میدمی . میگویم دیگر خودت نزن این موجود زده
شده را که خودت باشی که تو ابروی عشقی در
شب های پر ستاره اسمانی و پیاله پیاله شراب
ناب در کوچه پس کوچه های مقدس .بگشای بند
موی را و بیفشان شب را میان شب تا زنده کنی
نوای بی نوائی را در سکوت مطلق حاکم بر فکر
و روحت را. میگوئی گل در دستتانت پژمرده وخواب
در چشمانت به شهادت رسیده است و دعایت
تسلیم نمیشود .کم کن اواز فاصله های نگاه را
که عشق گره گشای رمز دل های قفل شده است
ارایش کرده و با اغوشی مهربان پذیرای هزار نوع ادم
و بنی ادم شده است (هزار ها از مهشادخانوم موقتا
به عاریه گرفته شده است ) و خودش را که بتو ارائه
کرددل کندن مشکل میشود و این نقش و نقارها
میشوند جاذبه روح . هرکه باشی و هر کجا باشی
تنها ئی ترا بخیال میبرد اما عمق تنهائی در مکان های
مختلف هم اندازه نیست در تهران بیشتر است و این
خیالات تنهائی است که حتی واقعیت را برای تو
میسازند و ناکامی و کامیابی من و تو از همین خیالات
اندیشه شده در تنهائی است و قریحه زیبا سازی
خیال است که هنر می افریند و پیوندت میدهد با
عشق . که بی عشق انسان حیوانی بیش نیست
