تبليغاتX
فریدون
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
تقدیر است یا تدبیر که سرو هم میشکند
ایا شده است در باد راه بروی و از پشت. باد ترا بجلو

براند و بی خیال زمین و زمان شده باشی و سبکی

 جسم  رااحساس کنی و ایا شده است  که ایستاده،

 بالا بلند، مغرور،اما در مانده از عظمت یک عشق گریه

 کنی. آیا شده است مهتاب باشد،  سکوت شبانگان

و تاریک روشن سحری از کاهش اعتماد به نفست از

افتادنت حیرت بکنی؟

من در پشت پنجره بسته انسوتر از مهتاب که بوی

 گل های قالی اتاق  همه جا را پر کرده بود چنین

 بودم و تو بازیگوش کنان همچنان خنده بر لب داشتی

و فکر اینکه این خنده تو حکایت اوج عشق است جرقه

در جرقه میزد. تا اتشی باشد قالی را و گلهای قالی

 را.

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان

امد دلم بدیدن تو خوب مهربان

در دستم یک چمدان شعر و دلخوشی

از سمت تو قشنگ ترین خنده جهان

بعد چقدر فاصله و مثل کودکان

حالا رسیده  ایم بهم مثل دوستان

وا میکنیم سفره دل رابرای هم

با سبزی و صداقت و تکه ای نان

یک استکان چای بریز...وای نه

امروز با همیم یکی نه دو استکان

از ان همیشه ها که نمیدیمت بگو

از ان عبور تیره و تکراری زمان

دلگیر میرسد صبحی چهره ات

ای اشک گریه های تو بیکران

تکیه بزن بمن و خوب گریه کن

بگذار تا سبک شوداندوه اسمان

دنیای افتابی ما را گرفته اند

این ابرهای امده از سمت نا گهان

این ابرها که باعث دلتنگی تواند

با باد میروند از این شهر بی گمان

چایی دوباره سرد شد وچشم های من

غرق اند در نگاه قشنگ تو همچنان........

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
نشان عشق شک عقل است در عقلانیتش
اعتمادی که به عقل داری ترا از یقین باز میداردو شک

 را خوره روح میکندشک در همه چیز . یادت میاید

 وقتی به ائینه نگاه میکردی هر روز خود را دران

بگونه ای میدیدی و امروزها نگاه کردنت به ائینه زیاد

 شده است چون عاشق شده ای و این از تب ان

عشق است که باز هم شک داری و هر چه میخواهی

 منطقی برای گریز پیدا کنی نمیتوانی. و من هم

غبطه میخورم به ائینه که در خلوت و جلوت مونس

 تو شده است و ارزو میکنم ائینه زبان میداشت و

از نگاه افسونگرت میگفت .

تو به ائینه عادت کردی و من بتو میگویم کاش ائینه

 گولت نزند که شکستن خوب نیست نه ائینه را و نه

ترا که من  شکسته  هر دو را نمی پسندم

درختان عاشق زمینند و زمین عاشق درختان.پرندگان

عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمین

 عاشق آسمان است وآسمان عاشق زمین.سراسر

 هستی در اقیانوس عظیم عشق به سر می برد.

بگذار عشق نیایش تو باشد.بگذار عشق عبادت

تو باشد.

اگر بیشتر عشق بورزی بیشتری. اگر کمتر عشق

 بورزی کمتری.تو همیشه در تناسب با عشقت

هستی.تناسب عشق ، تناسب بودن توست .

عشق و عاشقی ، سرازیر شدن کل به دورن جزء

است .ناپدید شدن اقیانوس به درون قطره شبنم .

عاشقی معجزه است .

وقتی آوازه خوانی آواز سر می دهد ، کنارش بنشین .

احساس کن خدا بسیار نزدیک است.وقتی کسی نی

می نوازد ، پشت درختان پنهان شو و گوش بده .

تو قادر خواهی بود چیزی را ببینی.چیزی که از این دنیا

نیست .چیزی که از ماوراست .خلاقیت همیشه از

 ماوراست

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن ساختن با  درد  پس با بوی درمان  زیستن

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
من تو خدا
نوشتم عشق را معنی کن

تو نوشتی: دارم میخندم

دلم بارانی شد

 دلم نورانی شد

تو نوشتی : خیلی ساکت شدی

 ومن میدانستم از پس خنده هایت بر نخواهم امد

ان چه با تو بود بتمامی برفت. انچه از تو با من است

همیشه میماند

تو ستاره ای هستی در غبار تلخ زمان و زمزمه هایت 

 رنگ تنهائی را از من میگیرد

        *******************************************

گفتمت: تو چه جور نماز میگذاری که حضور قلب

داشته باشی ؟

گفتی : من در لفظ دقت دارم و به معنی توجه تا

حضور قلب پیدا کنم.

گفتم: توجه به الفاظ میکنی. توجه به معنی

میکنی. پس کی توجه بخدا خواهی داشت؟

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

خواهی که دگربه خواب بینی ما را

 

 

                                                                       
 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم شهریور 1387
ای حریفان برکشید اسب طرب را تنگ تنگ
در نسیم صبگاهی انوار طلائی خورشید راپشت پلک

 هایم احساس میکنم . بوی گلهای رونده همیشه

 بهاری بهمراه نای رطوبت مانده از باران دیشب

 از پشت پنجره باز نوازشم میکنند و مینشنم در

بستر و دست هایم باطراف باز میشوند یعنی که 

لحظه را دریاب برای دمی دیگر شاید امیدی نباشد.

 از پنجره بیرون را نگاه میکنم در وسط ان باغ بزرگ

 اسبی رها شده و لخت (بدون زین و دهنه)

مشغول لذت بردن است چشمانم به سینه های

 پرماهیچه ان اسب زوم میشودکه میزبان وارد

میشود با سلامی و سینی صبحانه بدست .

پنیر کره عسل  و چائی . شرم دارم از اینکه دستی

 باب نزده ام . اویزه ای که بر گردن دارم  خنکی هوا

را تا به عمق دل میرساند . دستی براب میزنم و

 صفای اب بر صفای باطن میافزاید میزبان در کنار

سینی نشسته است و در صحبت را باز میکند تا

من عجله ای در صبحانه نداشته باشم :

پنیر و کره و عسل محصول دستان ناقابل خودم است

 حتی چائی . تعجب میکنم چائی باین  مطبوعی

نخورده بودم . شیهه اسب را میشنوم که موسیقی

میشود برگ درختان باغ را و از تنهائی درشان میاورد

هوس سواری کرده ام به عمد تشکری از میزبان

نمیکنم و میپرسم اگر بخواهم اسب سواری کنم کجا

 را پیشنهاد میکند میگوید باید فرصت بدهم تا زین را

اماده کند من میخواهم بی زین سوار شوم و او میگوید

 داخل باغ از این لحاظ بهتر است میدانم از سوار

 شدنم بر اسب بی زین میترسد. از وسط درختان

 میگذرم بازهم ماهیچه های برامده سینه اسب

نگاهم را می رباید .

 دلم پرواز کرده است و جسم بر روی اسب ارام دارد

 

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ

گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ

بلبل دستان سرا را گو برآر آوای نای را

مطرب بلبل نوا را گو بزن در چنگ چنگ

باز چون گلگون می ساقی بمیدان در فکند

ای حریفان برکشید اسب طرب را تنگ تنگ

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم شهریور 1387
نخواهم گفت. کیست؟
آن که ما را در جدائی سوخت سرتاپا چو شمع

 گر مرا سوزند سرتا پا، نخواهم گفت کیست

برایم عشق را معنی کردی وقتی از من دل

بربودی و غرورم را شکستم تا توانستم بیان کنم

 راز دل را درحضورت عشقی که هیمه ای شد

 برای سوختن نه عشق فرو خورده ای که تنها

ویرانی میاورد و همیشه تو سوال داشتی از

من در مورد این عشق و اینکه چرا تو؟

و من نمی دانستم چه بگویم جز اینکه

 مجنون که شهره عام است در عشق ورزیدن

بمیان بکشم که چرا لیلی ؟ تو عشق را شنیده

بودی و اما لمس نکرده بودی و من هم که

 حال درون میگفتم خنده ات میگرفت و من

میماندم و درد تنهائی .

 راست گفته اند مهر و محبت در شوره زار

نرویددل پاک میخواهد و زیبائی  درون و من

میدانم تو هر دو را داشتی اما تو بدنبال

عشقی بودی که عاقلانه باشد و من یادم

می افتاد که دو درویش در کلیمی بخسبند

امادو پادشاه در اقلیمی  نگنجند :

پادشاه عقل و پادشاه دل

نیکوان بسیار در چشم من آیند و روند


آن که دارد در دل و جان جا.نخواهم گفت کیست

******************************************

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانم

نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم

نپرسی هرگز احوالم نسازی چاره‌ی کارم

نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم

دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی

مکن تکلیف ناواجب که بی‌دل صبر نتوانم

اگر بامن نخواهی ساخت جانم همچودل بستان

که بی‌وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم

 
 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب