تبليغاتX
فریدون
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
خلوتی داشتم با دل خود که میخواستم رضایتش را

جلب کنم و ترا هم بعنوان داور در خیال فرا خوانده

بودم از طپش مداومش پرسیدم تا سر صحبت را باز

کرده باشم و اینکه بچه امیدی می طپد برایش گفتم

 اگر سنت ها کوه باشند تا مانع شاد بودنش گردند

تیشه فرهاد بر خواهم گرفت و این کوه سنت را

تراش خواهم دادبهش گفتم این همه بی قراری تو

 از چیست؟

نگاهی بتو کردو گفت با نامردمی ها چه میکنی؟

اتاق کوچکی بود و من و یک گل زرد

که باد عطر غم انگیز تنهائیم را اورد

اتاق کوچک ماندو وهم وخیال درهم من

که از نامردمان. گوشه نشینی دارد

ستاره ها همه از عمق اسمان دیدند

که یک ستاره در زمین شد سرد

اتاق کوچک نا گهان در خود لرزید

و سقف در وسط خود دریچه ای وا کرد

دریچه پر شده بود ازمه غلیظ و غبار

و یک فرشته که میگفت به پیش ما برگرد

و از دریچه غمگین گلی ببالا رفت

و خانه ماند و فضای گرفته ای از گرد

***************

و بعد از ان شب غمگین کسی نمیداند

کجاست دل تنهای من.مگر ان گل زرد

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم مهر 1387
تو و ار من رمیدن ها؟
وقتی با خودم گفتم باز هم ترا خواهم نوشت بدلم

امد که نقطه ها را بگذارم جای کلمات و انگار

درست نوشتن یادم میرود وانگشتانم دنبال واژه ها

 میگردند روی صفحه کلید:

دلم گرفته نیست و شکسته هم نیست ولی از

اینکه تو درد هایت را به بالش خوش بوئی میگوئی

 که ان بالش مرطوب از نم هائی است که خلوت

 ترا پر کرده است و بیش از من از تو میداند و

 درد هایت .ان گاه است که دلم بهم میریزد و

تنگ ان بالش میشود که گیسوان تو ارامش در ان

داشتند . در ان اندوه درون کسی از تو نپرسید چرا؟

و تو خود هم در این چراها گاهی به بالاتر از

بن بست وبه حیرانی رسیده بودی.

 بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

ساده ام و ادم. بلا نسبت شما

بانو من زیاد مزاحمتان نمیشوم

مدتی داده است دلم زحمت شما

باورکنید باز هم همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

بانو هنوز هم که هنوز است باز بدلم

سر میزندزنی به قد و قامت شما

این دل بی تو بوی یاس و پوچی میدهد

با هیچ چیز پر نشده غیبت شما

انگار که قرن هاست کوچیده ای و بی شما

بر دوش میکشم من غم غربت شما

من درد خویش بخدا هم نگفته ام

تا نشکنم پیش کسی حرمت شما

******************************

من بیش از این مزاحم وقتت نمیشوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب