تبليغاتX
فریدون
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
تو میدانی جان به چه ارزد؟
چه سخت است ساکت نشستن در محفل تو که

هزارحرف برای گفتن هست وفکر رنجش دل

مهربانت قفلی خواسته و ناخواسته میشود بر

 دهان. و شاید سخت تر ان باشد که بخواهی

کتاب دل  بگشائی در چند جمله و ان هم بنا

به ملاحظاتی .

 در ان محفل نیاز من که به ناز تو می امیزد

سرخی میشود گونه را و تب شرم حضور

 خوانده اند ان را  

در یک غزل موج میزنی در دیگری درنگ

گاهی شبیه چشمه ای گه شبیه سنگ

گاهی چنان وسیع که انگار اسمان

گاهی چنان گرفته که انگار ابر تنگ

تنها تویی مخاطب این روح بی قرار

معشوق ناگزیر صحبت رنگ رنگ

در سنگ صبور نخستین من تویی

با هر صحبتی زخمه میزنی بچنگ

میخواهمت عزیزتر از هرچه ارزوست

ای ارزوی گم شده ای حسرت قشنگ

شیرینی دلم یادگار ان شب است 

 گر چه کنون بجای شرابم دهی شرنگ

 

 

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
باغ را درختان جوان می سوزد
حکایت همیشه همین است: شهر است و مشغول

 بازی و شهربازی در همه جا رخنه دارد وانسان

 حیران چند صباحی است که بازی کرده در این شهر .

و حجم  اطاق چقدر کوچک مینماید در مقابل روح

 بزرگ .و نفس گیر میشوند دیوارهائی که ساخته

 جسم اند و ان شهر برای بازی اجباربه ساختن

چنین دیوارهائی کرده است و هر خشت سنتی این

دیوار مانعی است برای خوب دیدن .

چشم های تو  خوب دیدن کم دارند

تو بگو:از هیاهوی دل من خبر دارند

پرند ازهجوم گریه های گه گاهی

خدا بخیر کند باز چیزی کم دارند

حلول ماه مهربانی اند و میدانند

که در تمام غزلهای من اثر دارند

همیشه مثل کودکان تیز تبریزی

برای جستن .ارزوها بسر دارند

قسم بروشنی اسمان بارانی

نرگس ان . کارها زیر سر دارند

اگر چه با دیدن گلی  مستند

برای دیدن باغ من قرار دارند

*****************

این زندگی مجالی بمن نمیدهد

تا بگویم اندو  چه ها بدل دارند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب