تبليغاتX
فریدون
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
جمله های شکوفه ای
وقتی نوشته هاتو میخوانم یاد ان دختر گل فروش

میدان توحید میافتم که در پشت چراغ قرمز لا بلای

 ماشین ها بنرمی و شرمگینانه به هر ناشناسی

گل تعارف میکند . کلمات در دستان تو نرمند و

معطر . واژه ها  پیش تو لو میروند و تو هر کدام

را که میخواهی، تصاحب میکنی. بعد گلی به

سرشان میزنی و میکشانی تو کوچه/باغهای

نوشته ات. گاهی هم این کلمات هستند که

در نوشته تو لوس میشوند انقدر که زمان بر

 میگردد و من کتاب در دست میگیرم و نگران

که مبادا باز هم مدرسه دیر شود.

این نسیم فضول

پرده تمام غنچه ها میدرد

و تو چه بی احتیاط میگوئی

هر انچه درد در سینه داری

وقتی زبان میگشائی

همه دیوارها پنجره میشوند

و بتو در کنار پنجره

این  افتاب بی حیا

گرمای بی حساب میدهد

من سرسام میشوم

از این همه حیرانی

.........

خدای من

اگر باد در سپیدی صبح

برفها را سر راهت بیاورد

تو و در سر یک شال بنفش

پیاده .روی  سنگ فرش

و یک پرتره در بغل

............

تا رو سری بنفش

طغیان نکرده است

بیا

نگاه مرا تنت کن

از این همه عریانی

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
همه زیبائی از اوست
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گوتوخوش باش که ماگوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

                                                                     

 

 

 

 

 

                                   

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آذر 1387
میان من و تو دوری به اختیار نبود

زندگی ساده تو انقدرکوچک و ارام است که جمله

 

ها در ان حادثه اندو این جمله ها هستند که دلهای

 

 زیبا را بیدار میکنند و ظلمت زمان راروشن وجذبه

 

شاعرانه این  جملات نه در عمل، که در

 

«گسيختگي عمل» نهفته است.در اين جملات

 

تو  به خويش بازمي‏گردی.  گرد خويش چنبره

 

مي‏زنی، و با اين همه خود را محصور نمي‏كنی،

 

بلكه در همان چنبره‏ها خود را آزاد می کنی


دارم بسر هوای نشستن کنار تو

 

وز قید و بند خویش گسستن کنار تو

 

بختم اگر مدد کند و یاریم خدا

 

صحبتی  شیرین کنم کنار تو

 

حیران نوشته های زیبای تو شدم

 

باید از  چند زمانه رستن کنار تو

 

دور از دو چشم مست تولب بسته ام زمی

 

پرهیز بایدم بشکستن کنار تو

 

الهام میشود بدلم جذبه ای زغیب

 

میاوردبهانه جستن کنار تو

 

من میشوم کنار پنجره ات دخیل

 

نو بخت میشوم به نشستن کنار تو

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
با ناکسان بجوش، که وفا فسرد

من یکی را می شناسم که سرو گونه است و 

 کجی درختان سنجد اذیتش میکند .خلقت را

ارمانی میخواهد و فطرت راعاشقانه و چون خود

در دل مهر فراوان دارد در نیش عقرب میماند و

 از من در مورد دل عقرب و عقربها میپرسد ؟

جوابم هیچ وقت قانعش نکرده است که: هر

 واقعه ای را  درونه يي هست و بيرونه يي، و 

 هر انسان  زير کلاهي که بر سر مي نهدو یا

شالی که بر گیسو میاندازد  سري دارد و

 سودايي .تو ان کلاه و این گیسو را میبینی

واز سر و سرامد ها غافل

يک شال  بنفش بازاري  داشت

قلبش دوسه نه زیادزخم کاري داشت

پیاده در خیال و با خود تنها می رفت

که از والا مقامات انتظاری خالی داشت 

از تک تک کوچه هاي شهررد مي شد

با  پنجره ها  قرار  اجباري  داشت

هر روز به اشک چشمه را گل مي پاشيد

انگار به آب  هم  بدهکاري  داشت

حتي به   نگاه  من هم مي خنديد

گاهي که خيال مردم آزاري داشت

در اکثر قصه هاي  فریدون خان

يک چهره ی بي گناه  تکراري داشت

بعدا که ميان دلم گم شد گفتند:

يک چند سابقه ی دل ربائی  داشت

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم آذر 1387
دل ز روی صداقت مهر تو دعوی می‌کند
صداقت اب میدهد امید را و فرح روح میشود

همچنان برکه ای بانیلوفرها دامن گشوده به

طنازی درمیان. دلت میخواهدازنیلوفر هابپرسی

 اینجاچه میکنید؟این جاکه تنهاافتاده ایدوکس

قدرتان نمی داندوسراغتان نمی گیرد.وان

نیلوفرهاترا دعوت میکنندبنوشیدن اب ان برکه

 تا دراز بکشی وبنوشی اب راوعکس خوددر

اینه نیلوفرهاببینی،آن ها که بادامن های

پرچین شان انگار بالرینی هستنددر پشت

صحنه آماده رقص.صداقت نیلوفری میشود

تا تشنه بنوشد و جانی تازه دهد امید را.

دلخور مباش خانوم عزیز کمی بخند

افتابی شو در این دم عزیز کمی بخند

 دشت و چمن زار و بلبل  را ببین

چون گل های بشکفته کمی بخند

اندوه درد باطنیت را بر من ببخش

محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند

ای قبله گاه نگاه غریبم بمن رضا بده

قدری بساز با من زائر کمی بخند

با بال و پر نشسته ام در این درخت

پرواز حق توست ای مهاجر کمی بخند

در انتظار تو همیشه  چشمم براه بود

امروز هم میرود چونان دی. کمی بخند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب