تبليغاتX
فریدون
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
هم سفر خوبیها

نسیم  غنچه گل را از خواب ناز بارامی بیدار کرد و غنچه گل بشکفت

 نسیم پرسید چه میخواهی شکوفه  گل که معطر شده بود  بر بالای

درخت بلبل اواز خوان را و اسمان را دید و گفت گلبرگهایم را بال کن تا

پرواز کنم تا من هم بر شاخه درختی بالاتراز بلبل بنشینم و برایش اواز

 بخوانم نسیم گفت زیبائی تو در باغ بودن است و شبنم بر رخسار

داشتن

وقتي سرم براي خطر درد مي‌کند

لبخند تو باز هم مرا شاد میکند

لبخند بچهره قشنگ تو ای مهربان من

نقش نیلوفریست که با برکه   مي‌کند

حواي من ! بخند که لبخندتو با دلم

کاري که سيب با پدرم کرد مي‌کند

گفتي که سر میدهی در قضاو قدر

اين کار را نه‌مرد که نامرد مي‌کند

باورکن اي ستاره‌ي من رفتنت مرا

در کوچه‌هاي خاطره شب‌گرد مي‌کند

تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست

من هم سرم براي خطر درد مي‌ کند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
این گل سر سبز ..چرا چمن ندارد
هر موجودى هرچه بيشتر به كمال غايى خود نزديك تر شود, زيباتر

خواهد بود و بر همين اساس, خداوند كه وجودش كامل ترين است,

 زيباترين موجودات نيز هست, و از آن جا كه زيبايى خداوند ذاتى او

 است, از اين رو, برتر و زيباتر از هر موجود ديگر است; خاستگاه

زيبايى خداوند, ذات خود اوست, در سوره نور ایه ۳۵ خداوند 

 میفرمایند:

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ        خداوند نور آسمانها و زمين است

با اینکه فلاسفه  خداوند را واجب الوجود دانسته اند اما در قران کریم

 چنین تعبیری بکار برده نشده است . نور چیست : نور چیزی است که

 بذات روشن است و همه چیز باو روشن میشود پس انجائی که

 ظهوری هست نوری باید باشد . برابر این تعریف و با استفاده از ایه

 فوق مشاهده اشیا منوط است به اراده خداوندی . و چون کمال

زیبائی در ذات  اقدس خداوندی بود پس نور منبعی از زیبائی میباشد

پس نورهم زیبائی  وهم  هستی  هست و این هستی اعم است از

عین و ذهن.   زیبا بین هم کسی میتواند که تابش نور را ببیند و

تاریکی جهل را از خود دور کند واین جهل انسان است که همانند

 حجابی مانع دیدن زیبائی هاست .

تا این جهل که شمولیت کلی دارد  بر درک زمان . مکان .هوای

نفس و.........بر انسان حاکمیت دارد او از دیدن زیبائی کامل عاجز

 خواهد بود و در روز عاشورا تقابل زیبائی و زشتی بود که جهل

دبستان و پرورشگاه یزید است و مخالف نور حق که چون اینه

روشن مینماید وجود را

با غزلی از حافظ سخن که به تعجیل کتابت شد به پایان می برم

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد 
عارف از خنده می در طمع خام افتاد 
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد  
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد 
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد 
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید 
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد 
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم 
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد 
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار 
هر که در دایره گردش ایام افتاد 
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ  
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد 
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی 
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد 
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت 
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد 
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است 
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد 
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی  
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد   

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم دی 1387
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
حضرت موسی از حضرت حق اجازه حضور خواست ندا امد لن ترانی

یعنی هر گز نمیتوانی لیکن به کوه نگاه کن ( کوه علامت منیت و

انانیت انسان است ) کوه منفک شد( کوه در درون معرفتی ندارد

تا با انفکاک به ان معرفت دسترسی باشد) بلکه این منفک شدن

از منیت ها و بندگی غیر خداست و رسیدن به بندگی حضرت حق

است و این سفری از نور ظاهر به نور باطن است و انگاه حضرت

 کلیم الله اغاز سخن کرد .

باید دید سخن گفتن حضرت حق(وحی) چگونه است .

 تو که میخواهی سخن بگوئی اول ادارکی از ان سخن داری 

 و انگاه بتوسط ابزار سخن که از حلق است تا به لب و به کمک

هوائی که درتنفس است به صوت میرسی

وحی انعکاسی  از مخزن علم  مطلق است که نزول میکند به

عقل انسان کامل و به حس مشترک و انگاه به  زبان میرسد که

 حضرت موسی عبری گفت و حضرت ختمی مرتبت به عربی .

و این عین کلام خداست که از زبان حضرت ختمی مرتبت جاری میگردد .

با شعری از سعدی سخن بپایان میبرم:

یش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را 
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را 
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد  
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را 
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را 
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را 
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید  
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را 
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن 
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را 
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد 
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را 
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان 
چون تأمل کند این صورت انگشت نما را 
آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت  
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را 
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان  
خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را 
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن  
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را 
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند  
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری 
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را  

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم دی 1387
محرم است حرمت عشق نگهدار
گل با صفاست..بی تو صفاندارد

عالم عالم کثرت است در عین وحدت وتو که میدانی قبل از حدوث عالم

 عشق بوده است و عالم تجلی عشق است و هر موجود باندازه وسع

خود توان ایجاد جاذبه و مجذوب شدن را دارد و انسان که فهرست عالم

 هستی است تا راه را نیافته است در مجذوبیت حیران میماند و معنی

را میگذارد و در صورت می ماند

بد نیست شعری از شهریار شاهد بیاورم

در وصل تو هم ای گل در اتشم

عاشق نشدی ببینی چه میکشم

گاه عشق درصورت محقق شودکه بعضی انراعشق مجازی خوانده اند

من مخالف این کلمه مجازی در کنار عشق هستم و معتقدم که ماندن

 عشق در صورت سد راه است. صورت ائینه است تا به اصل برسی و

معنی رادر یابی و ما که چشم مطلق بین نداریم تا مطلق زیبائی و

 عشق را ببینیم مگر در مفهوم باو برسیم  از منظردیدگان مقید وصف

اغاز میکنیم. مولوی پرسش زیبائی دارد که بعد از دنیا رفتن معشوق

از عاشق علت بیقراری را میپرسد:

آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای 
 چون برون شد جان چرایش هشته‌ای 
صورتش بر جاست این سیری ز چیست 
 عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
 

از بزرگان دوره لیلی که قصه شیدائی مجنون شنیده بود بدیدن لیلی رفت :

گفت تو از دگر خوبان افزون نیستی

گفت خاموش تو مجنون نیستی

با  چشم مجنون  زیبائی لایتناهی تجلی در لیلی داشت ومجنون از

لیلی به ماورا رسیده بود تابجائی که  در سوختن عبرت پروانه شدو

بسعادت که در معرفت به عشق است رسید .

حضرت علی اکبر که موقع  وداع  و  رفتن  بکار زار از  بابایش حضرت

حسین اب میخواهد مگر نمیداندبابا از او تشنه تر است و  خیمه گاه

 همه تشنه اند و ابی هم نیست مگر این تقاضا نه ان اب صورت که اب

 معنی باشد که همان اب حیات است که در این حالت باید گفت :

اب کم جو تشنگی اور بدست

حافظ که خود قلندر است در این باب دارد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

 در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
 
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
   
 کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست   

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو 
   
  کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
   
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
  
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست    
    
  (طغری دفتر حسابداری بوده است)

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم دی 1387
در فراق آن نازنین گشتم همه روی زمین
دوست داشتم عروسک پارچه ای بودم در دستان کودکی تو و زمانیکه

می نشستی بر ان ننوی بسته بدرختانه  کنار جویبار و تاب میدادی

 خوشحالی را من خنده هایت را تماشا میکردم . چه زیبا ان دو

درخت طناب را حلقه عشق کرده بودند و دست در گردن هم 

 تماشایت میکردند و تو واهمه داشتی مبادا عروسک پارچه ای

به جوی زیر ننو بیفتد و من نگران که مبادا خودت  را نتوانی کنترل

کنی  که تاب گریه هایت را نداشتم 

من الوده خیال عشقم

مه گرفته کوه را

حیرتی بی وصف مستم کرده است

جشن نور و سایه است

بر نگاهم تو میائی بی حجاب

وه چه زیبا خنده ای

یک قطره دزدیده نگاهت میکنم

زیبا و ارام و لطیف و بی خیال

همچو قویی که میخوابد زیر بال

در میان برکه نیلوفر و گل بی ملال

موج موج گیسوان را داده بباد

خنده شیطنت یک شعر ناب 

باش مهمانم نرو نازنین چشم من

خواب را تو غارت کرده ای

سر خوشم مستم  ازاین دیدار تو

باش مهمانم نرو

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب