خاطراتت را باز کن تا بگویم که کیستم
هم صحبتی من از نقاشی که سخت نیست
صخره ام، هرچند بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست
در من آتشی به پا کردی میدانی که نگریستم
چون شکست آیینه تماشا صد برابر شود
صد بار تماشا یت کردم تو خندیدی که کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش من هم در تابلوی نقاشی تو می زیستم
این تکه رانوشت وفرستاد سمت ماه
یک روسری به رنگ سفیدی برفها
پیراهنش بلند، کمی سبز و راه راه
این زن که بی بهانه به پاییز دادنش
رد می شود زکوچه ی شما هم گاه به گاه!
درچشمهای زن ، زنِ تنها نمانده است
جزحسرتی همیشه و تصویر یک نگاه
بادرد سایه های خودش خو گرفته بود
دراو نشسته بود یکی هم به اشتباه
تاآمدازدهن بپرد، نه !نمی روم....... !
پردنش دوباره و تبعید شد به چاه
تنهابه جرم زن شدنش خم شدو شکست
آه ازدل شکسته ی زنهای بی گناه
حالا کنار پنجره زن ضجه می کشد
آه ازتمام روزهای رفته ی من آه ، آه !
ترا ببینم در ته کوچه...یواشکی
در می روم به نیمه اسفند ماه پیر
از خاطرات مبهم بهمن یواشکی
این روزها در کامنت هاحرف می زنند
این وبلاگ نویسان ساده ...یواشکی
نگاه میکنند از پشت شیشه ها
به چشم های آبی و روشن هم...یواشکی
چندی نمانده که بسفر ی در جنوب روم
هران چه بخواهی بگو بیاورم ...یواشکی
دست تو را گرفته به دستان گرم خویش
در تو خلاصه می شوم ...یواشکی
چیزی نمانده است به جز قلب خط خطی
اصلا بزن دوباره و بشکن...یواشکی
من راببخش دست خودم نیست خوب من
استعاره ای بود که من این نوشته را با استفاده از مطالب
ایشان مینویسم
تب الوده نگاهی را
از مار درون
بر احساس تو می پاشید
دستان تو پر بود از دستمال سفید
و چشمان او یک باتلاقی ابی
و شوق اغوشی تند
که ترا وسوسه خود میکرد
دل تو ابستن یک حادثه بود
پای تو هیولا شده بود
و لبانت اتش زا
بسترت هوای نفسی را میخواست
و شانه هایت باران گناه
بازوانت سو به غروبی حزن انگیز
شب تمنای ترا داشت
...........................................
چه کسی جز من خواهد فهمید
که ان دستمال سفید
در ان باران تند چراخیس نشد ؟
جاویدانگی بعد از مرگ
بهار ترا .مومیائی کرده است
و خیال راه های نرفته را
در گیسوان بافته ای
فریاد تو در اینه لب میزندکه:
رخت های پیشینم کجاست
این سیم خاردارذهن
کوزه اب ترا میشکند
این خانه بتاریکی فریاد نیست
شبيه زني در آينه
كه ابروهايش را برمي دارد
و خوردن قارچ با عطر بهار نارنج
با صدای مرغ های دریائی
موج اب را به حوض کوچک امروزباز کن
و برقص در جهت گل های دامنت
با تو صحبت میکنم
و در ان گم میشوم
و بی خوردن ان خرما
شیرین کام میشوم
.................................
فرقی نمیکند
برکه باشی
یا که دریا
زلال که باشی
اسمان در توست
................................
اینجا هوا
بوی حنای عروس دارد
و عطر گیسوی ترا میدهد
و نور اینه ای که تو مقدس کرده ای
روشن و تاریک میکند دیوار ها را
.................................
چتر خیال
بیشتر خیسم میکند
کاش میشد
میشکستی تو ان تقدس را
که همیشه در اینه ات بود
چه راحت سرک میکشد
به خلوت خیال من
و فرشته میشود
برای من که فرشته ندیده ام
و با احترام تمام غرق مهتاب میکند
وجود خاکستری مرا
گاه که میرود پشت ابرها
زیر ملافه و در اغوش ذهن من
رنگ بلو ری و برنزی او
میشود طلا ، و من می فشارم ملافه را
ماه اسمانی به تبسمی از ان بالا:
تو در کنار شمعدانی و رختخواب خود
نمیتوانی ازاد باشی پس راز باش
موجز تقدیم میگردد شاید هوا ئی عوض شود:
یکی از مایه های اصلی اغلب داستانهای رمزی دیدار روح یا
نفس سالک با اصل آسمانی خویش است. این اصل آسمانی
که با تعلیم و هدایت خود، نفس را برای کوچ از غربت زمینی
تشویق و راهنمایی میکند، فرشتهای است که در پیکری
انسانی و در نقش پیری روحانی در عالم مثال در افق روح
آدمی ظاهر میگردد.
«ساقیهرهستی»، خداست به این اعتبار كه او دهنده
شراب معنوی به بندگان خاص خود است. «وَ سَقَاهُم رَبُّهُم
شَرابَاً طَهوراً»۱ و در بعدی دیگر، خداوند همذات با فرامن یا
روح آسمانی راوی است؛ چرا كه به حكم آیه «وَ أذا سَوَّیتُهُ
وَ نَفَختُ فیه مِن رُوحی»۲ ارواح انسانها جزویی جدا افتاده
از آن روح كلی هستند.
من بیخود و تو بیخود ما را كه برد خانه
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پیمانه
در شهر یكی كس را هشیار نمیبینم
هر یك بتر از دیگـر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشهیكی مستی دستی ز بر دستی
وان ســاقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقفخراباتیدخلت میوخرجتمی
زین وقف به هشیاران مسپار یكی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چونكشتیبیلنگركژ میشد و مژمیشد
وز حسرت آن مـرده صد عاقل و فرزانه
گفتمزكجاییتو تسخر زدوگفتایجان
نیمـــیم ز تــركستان نیــــــمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمـــیم لب دریـا نیمـی هـمه در دانه
گفتمكهرفیقیكنبا من كه منم خویشت
گفتا كه بنشناسم من خــویش ز بیگانه
می بیدل و دستارم در خـانه خمارم
یك سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حــلقه لنگانی میبـــاید لنگیدن
این پند ننوشیـــدی از خــواجه علیانه؟
سرمست چنان خوبیكی كمبودازچوبی
بر خـاست فغان آخـــــر از استن حنانه
شمسالحق تبریزی از خلقچه پرهیزی
اكنــون كه بر افكـــندی صـــد فتنه فتانه
فرامن =ساقی هر هستی= خدا
لولی برط زن= صدا = موقتی بودن = نیمه فانی من
۱- الانسان/21
۲-الحجر/۲۹
حیرانم از گم شدن سجاده عشق
و لاغر شدن هر روزه ان لبخند
و ملالی هم نیست ،جز در بند شدن پروازخیال
و محکوم شدن شادیها
و خطا در خطا نامیدن ان صحبت
در دلم بود که: ای کاش دوستی
مهر و محبت را هم بانکی بود
که روز مبادا بر میداشتی همه را
در دلم بود که ای کاش: روز مبادائی نبود
******************************
در این شهر غریب
شقایق ها همه ایکون همه شکلک شده اند
در پرده بگویمت دوست من دراین دیار
ز نامهری کسان خاموش دل
نا اشنایان حافظ همه اسرار شده اند
نامه ام طولانی شد
حرف اخر با بغض فرو خورده خود:
مثل تو و مثل همه،حال من هم خوب است
و هر روز می نالیم این دروغ تکراری را
