تبليغاتX
فریدون
یکشنبه چهارم اسفند 1387
بیستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد
میگویند و راست میگویند که هر امدنی را رفتنی هست و

اینک که  عازم مسافرتی طولانی و پر مشغله ای هستم

از مردانگی بدور دیدم که دوستان را بی اطلاع بگذارم

تا ندادن جواب کامنت ها را حمل بر بی احترامی نگذارند و

 عذرتقصیر بپذیرند

ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن        

 به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن

ره آوارگی در پیش و از پی دیده‌ی حسرت       

 وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن

ز کوی او که کار پاسبان کعبه می‌کردم       

 خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن

بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من       

 مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن

به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمی‌خواهم       

 ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم اسفند 1387
نمي آيي به خواب من
هواي عاشقي تارا هواي ديگري دارد

سكوت چشم هاي تو صداي ديگري دارد

چرا يك شب فقط يك شب نمي آيي به خواب من

خيالت شايد اين شب ها سراي ديگري دارد

دل من زير پاي تو به جرم عاشقي له شد

ولي جرم من اي ظالم سزاي ديگري دارد

تو گفتي دوستت دارم ببين از من مشو دلگير

دروغ از تو شنيدن هم صفاي ديگري دارد

نقاش شدی و نقش میکشی اين شب ها

که نقش پرده تو شدن هم معنای  ديگري دارد.

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم اسفند 1387
نگارم بنشين
 امشب سر اين کوچه کنارم بنشين

از شب و شهر تو خاطره دارم بنشين

کس با خبر ازسر من و ناز تو نیست

فکرت داده بر باد همه دار وندارم بنشين

شب سردی ست اگر حوصله داری چندی

تا بگيری خبر از حال نزارم بنشين

گفته ام باد صبا خانه تکانی بکند

تارسدنکهتی ازکوی تو.نگارم بنشين

دختران آخر اين کوچه پر از هلهله اند

حاليا می رسی از راه .نگارم بنشين

...............................................

در دل مني و باز دور و بي کرانه اي

دور از مني و با دلم هم آشيانه اي

دل به بي کرانه ها به ديدن تو پر زند

با صداي بال ها ، ميان لب ترانه اي
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب