اینک که عازم مسافرتی طولانی و پر مشغله ای هستم
از مردانگی بدور دیدم که دوستان را بی اطلاع بگذارم
تا ندادن جواب کامنت ها را حمل بر بی احترامی نگذارند و
عذرتقصیر بپذیرند
ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن
ره آوارگی در پیش و از پی دیدهی حسرت
وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن
ز کوی او که کار پاسبان کعبه میکردم
خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن
بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من
مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن
به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمیخواهم
ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن
سكوت چشم هاي تو صداي ديگري دارد
چرا يك شب فقط يك شب نمي آيي به خواب من
خيالت شايد اين شب ها سراي ديگري دارد
دل من زير پاي تو به جرم عاشقي له شد
ولي جرم من اي ظالم سزاي ديگري دارد
تو گفتي دوستت دارم ببين از من مشو دلگير
دروغ از تو شنيدن هم صفاي ديگري دارد
نقاش شدی و نقش میکشی اين شب ها
که نقش پرده تو شدن هم معنای ديگري دارد.
از شب و شهر تو خاطره دارم بنشين
کس با خبر ازسر من و ناز تو نیست
فکرت داده بر باد همه دار وندارم بنشين
شب سردی ست اگر حوصله داری چندی
تا بگيری خبر از حال نزارم بنشين
گفته ام باد صبا خانه تکانی بکند
تارسدنکهتی ازکوی تو.نگارم بنشين
دختران آخر اين کوچه پر از هلهله اند
حاليا می رسی از راه .نگارم بنشين
...............................................
در دل مني و باز دور و بي کرانه اي
دور از مني و با دلم هم آشيانه اي
دل به بي کرانه ها به ديدن تو پر زند
با صداي بال ها ، ميان لب ترانه اي