هایم احساس میکنم . بوی گلهای رونده همیشه
بهاری بهمراه نای رطوبت مانده از باران دیشب
از پشت پنجره باز نوازشم میکنند و مینشنم در
بستر و دست هایم باطراف باز میشوند یعنی که
لحظه را دریاب برای دمی دیگر شاید امیدی نباشد.
از پنجره بیرون را نگاه میکنم در وسط ان باغ بزرگ
اسبی رها شده و لخت (بدون زین و دهنه)
مشغول لذت بردن است چشمانم به سینه های
پرماهیچه ان اسب زوم میشودکه میزبان وارد
میشود با سلامی و سینی صبحانه بدست .
پنیر کره عسل و چائی . شرم دارم از اینکه دستی
باب نزده ام . اویزه ای که بر گردن دارم خنکی هوا
را تا به عمق دل میرساند . دستی براب میزنم و
صفای اب بر صفای باطن میافزاید میزبان در کنار
سینی نشسته است و در صحبت را باز میکند تا
من عجله ای در صبحانه نداشته باشم :
پنیر و کره و عسل محصول دستان ناقابل خودم است
حتی چائی . تعجب میکنم چائی باین مطبوعی
نخورده بودم . شیهه اسب را میشنوم که موسیقی
میشود برگ درختان باغ را و از تنهائی درشان میاورد
هوس سواری کرده ام به عمد تشکری از میزبان
نمیکنم و میپرسم اگر بخواهم اسب سواری کنم کجا
را پیشنهاد میکند میگوید باید فرصت بدهم تا زین را
اماده کند من میخواهم بی زین سوار شوم و او میگوید
داخل باغ از این لحاظ بهتر است میدانم از سوار
شدنم بر اسب بی زین میترسد. از وسط درختان
میگذرم بازهم ماهیچه های برامده سینه اسب
نگاهم را می رباید .
دلم پرواز کرده است و جسم بر روی اسب ارام دارد
| ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ |
گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ
بلبل دستان سرا را گو برآر آوای نای را
مطرب بلبل نوا را گو بزن در چنگ چنگ
باز چون گلگون می ساقی بمیدان در فکند
ای حریفان برکشید اسب طرب را تنگ تنگ
