امد که نقطه ها را بگذارم جای کلمات و انگار
درست نوشتن یادم میرود وانگشتانم دنبال واژه ها
میگردند روی صفحه کلید:
دلم گرفته نیست و شکسته هم نیست ولی از
اینکه تو درد هایت را به بالش خوش بوئی میگوئی
که ان بالش مرطوب از نم هائی است که خلوت
ترا پر کرده است و بیش از من از تو میداند و
درد هایت .ان گاه است که دلم بهم میریزد و
تنگ ان بالش میشود که گیسوان تو ارامش در ان
داشتند . در ان اندوه درون کسی از تو نپرسید چرا؟
و تو خود هم در این چراها گاهی به بالاتر از
بن بست وبه حیرانی رسیده بودی.
بعد از سلام عرض کنم خدمت شما
ساده ام و ادم. بلا نسبت شما
بانو من زیاد مزاحمتان نمیشوم
مدتی داده است دلم زحمت شما
باورکنید باز هم همین چند لحظه پیش
با عشق باز بود سر صحبت شما
بانو هنوز هم که هنوز است باز بدلم
سر میزندزنی به قد و قامت شما
این دل بی تو بوی یاس و پوچی میدهد
با هیچ چیز پر نشده غیبت شما
انگار که قرن هاست کوچیده ای و بی شما
بر دوش میکشم من غم غربت شما
من درد خویش بخدا هم نگفته ام
تا نشکنم پیش کسی حرمت شما
******************************
من بیش از این مزاحم وقتت نمیشوم
بانو خدا زیاد کند عزت شما
