تبليغاتX
فریدون - خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
خلوتی داشتم با دل خود که میخواستم رضایتش را

جلب کنم و ترا هم بعنوان داور در خیال فرا خوانده

بودم از طپش مداومش پرسیدم تا سر صحبت را باز

کرده باشم و اینکه بچه امیدی می طپد برایش گفتم

 اگر سنت ها کوه باشند تا مانع شاد بودنش گردند

تیشه فرهاد بر خواهم گرفت و این کوه سنت را

تراش خواهم دادبهش گفتم این همه بی قراری تو

 از چیست؟

نگاهی بتو کردو گفت با نامردمی ها چه میکنی؟

اتاق کوچکی بود و من و یک گل زرد

که باد عطر غم انگیز تنهائیم را اورد

اتاق کوچک ماندو وهم وخیال درهم من

که از نامردمان. گوشه نشینی دارد

ستاره ها همه از عمق اسمان دیدند

که یک ستاره در زمین شد سرد

اتاق کوچک نا گهان در خود لرزید

و سقف در وسط خود دریچه ای وا کرد

دریچه پر شده بود ازمه غلیظ و غبار

و یک فرشته که میگفت به پیش ما برگرد

و از دریچه غمگین گلی ببالا رفت

و خانه ماند و فضای گرفته ای از گرد

***************

و بعد از ان شب غمگین کسی نمیداند

کجاست دل تنهای من.مگر ان گل زرد

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب