تبليغاتX
فریدون - باغ را درختان جوان می سوزد
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
باغ را درختان جوان می سوزد
حکایت همیشه همین است: شهر است و مشغول

 بازی و شهربازی در همه جا رخنه دارد وانسان

 حیران چند صباحی است که بازی کرده در این شهر .

و حجم  اطاق چقدر کوچک مینماید در مقابل روح

 بزرگ .و نفس گیر میشوند دیوارهائی که ساخته

 جسم اند و ان شهر برای بازی اجباربه ساختن

چنین دیوارهائی کرده است و هر خشت سنتی این

دیوار مانعی است برای خوب دیدن .

چشم های تو  خوب دیدن کم دارند

تو بگو:از هیاهوی دل من خبر دارند

پرند ازهجوم گریه های گه گاهی

خدا بخیر کند باز چیزی کم دارند

حلول ماه مهربانی اند و میدانند

که در تمام غزلهای من اثر دارند

همیشه مثل کودکان تیز تبریزی

برای جستن .ارزوها بسر دارند

قسم بروشنی اسمان بارانی

نرگس ان . کارها زیر سر دارند

اگر چه با دیدن گلی  مستند

برای دیدن باغ من قرار دارند

*****************

این زندگی مجالی بمن نمیدهد

تا بگویم اندو  چه ها بدل دارند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب