پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
تو میدانی جان به چه ارزد؟
چه سخت است ساکت نشستن در محفل تو که
هزارحرف برای گفتن هست وفکر رنجش دل
مهربانت قفلی خواسته و ناخواسته میشود بر
دهان. و شاید سخت تر ان باشد که بخواهی
کتاب دل بگشائی در چند جمله و ان هم بنا
به ملاحظاتی .
در ان محفل نیاز من که به ناز تو می امیزد
سرخی میشود گونه را و تب شرم حضور
خوانده اند ان را
در یک غزل موج میزنی در دیگری درنگ
گاهی شبیه چشمه ای گه شبیه سنگ
گاهی چنان وسیع که انگار اسمان
گاهی چنان گرفته که انگار ابر تنگ
تنها تویی مخاطب این روح بی قرار
معشوق ناگزیر صحبت رنگ رنگ
در سنگ صبور نخستین من تویی
با هر صحبتی زخمه میزنی بچنگ
میخواهمت عزیزتر از هرچه ارزوست
ای ارزوی گم شده ای حسرت قشنگ
شیرینی دلم یادگار ان شب است
گر چه کنون بجای شرابم دهی شرنگ
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب