تبليغاتX
فریدون - با ناکسان بجوش، که وفا فسرد
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
با ناکسان بجوش، که وفا فسرد

من یکی را می شناسم که سرو گونه است و 

 کجی درختان سنجد اذیتش میکند .خلقت را

ارمانی میخواهد و فطرت راعاشقانه و چون خود

در دل مهر فراوان دارد در نیش عقرب میماند و

 از من در مورد دل عقرب و عقربها میپرسد ؟

جوابم هیچ وقت قانعش نکرده است که: هر

 واقعه ای را  درونه يي هست و بيرونه يي، و 

 هر انسان  زير کلاهي که بر سر مي نهدو یا

شالی که بر گیسو میاندازد  سري دارد و

 سودايي .تو ان کلاه و این گیسو را میبینی

واز سر و سرامد ها غافل

يک شال  بنفش بازاري  داشت

قلبش دوسه نه زیادزخم کاري داشت

پیاده در خیال و با خود تنها می رفت

که از والا مقامات انتظاری خالی داشت 

از تک تک کوچه هاي شهررد مي شد

با  پنجره ها  قرار  اجباري  داشت

هر روز به اشک چشمه را گل مي پاشيد

انگار به آب  هم  بدهکاري  داشت

حتي به   نگاه  من هم مي خنديد

گاهي که خيال مردم آزاري داشت

در اکثر قصه هاي  فریدون خان

يک چهره ی بي گناه  تکراري داشت

بعدا که ميان دلم گم شد گفتند:

يک چند سابقه ی دل ربائی  داشت

 

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب