میدان توحید میافتم که در پشت چراغ قرمز لا بلای
ماشین ها بنرمی و شرمگینانه به هر ناشناسی
گل تعارف میکند . کلمات در دستان تو نرمند و
معطر . واژه ها پیش تو لو میروند و تو هر کدام
را که میخواهی، تصاحب میکنی. بعد گلی به
سرشان میزنی و میکشانی تو کوچه/باغهای
نوشته ات. گاهی هم این کلمات هستند که
در نوشته تو لوس میشوند انقدر که زمان بر
میگردد و من کتاب در دست میگیرم و نگران
که مبادا باز هم مدرسه دیر شود.
این نسیم فضول
پرده تمام غنچه ها میدرد
و تو چه بی احتیاط میگوئی
هر انچه درد در سینه داری
وقتی زبان میگشائی
همه دیوارها پنجره میشوند
و بتو در کنار پنجره
این افتاب بی حیا
گرمای بی حساب میدهد
من سرسام میشوم
از این همه حیرانی
.........
خدای من
اگر باد در سپیدی صبح
برفها را سر راهت بیاورد
تو و در سر یک شال بنفش
پیاده .روی سنگ فرش
و یک پرتره در بغل
............
تا رو سری بنفش
طغیان نکرده است
بیا
نگاه مرا تنت کن
از این همه عریانی
