تبليغاتX
فریدون - در فراق آن نازنین گشتم همه روی زمین
دوشنبه نهم دی 1387
در فراق آن نازنین گشتم همه روی زمین
دوست داشتم عروسک پارچه ای بودم در دستان کودکی تو و زمانیکه

می نشستی بر ان ننوی بسته بدرختانه  کنار جویبار و تاب میدادی

 خوشحالی را من خنده هایت را تماشا میکردم . چه زیبا ان دو

درخت طناب را حلقه عشق کرده بودند و دست در گردن هم 

 تماشایت میکردند و تو واهمه داشتی مبادا عروسک پارچه ای

به جوی زیر ننو بیفتد و من نگران که مبادا خودت  را نتوانی کنترل

کنی  که تاب گریه هایت را نداشتم 

من الوده خیال عشقم

مه گرفته کوه را

حیرتی بی وصف مستم کرده است

جشن نور و سایه است

بر نگاهم تو میائی بی حجاب

وه چه زیبا خنده ای

یک قطره دزدیده نگاهت میکنم

زیبا و ارام و لطیف و بی خیال

همچو قویی که میخوابد زیر بال

در میان برکه نیلوفر و گل بی ملال

موج موج گیسوان را داده بباد

خنده شیطنت یک شعر ناب 

باش مهمانم نرو نازنین چشم من

خواب را تو غارت کرده ای

سر خوشم مستم  ازاین دیدار تو

باش مهمانم نرو

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب