تبليغاتX
فریدون - محرم است حرمت عشق نگهدار
یکشنبه پانزدهم دی 1387
محرم است حرمت عشق نگهدار
گل با صفاست..بی تو صفاندارد

عالم عالم کثرت است در عین وحدت وتو که میدانی قبل از حدوث عالم

 عشق بوده است و عالم تجلی عشق است و هر موجود باندازه وسع

خود توان ایجاد جاذبه و مجذوب شدن را دارد و انسان که فهرست عالم

 هستی است تا راه را نیافته است در مجذوبیت حیران میماند و معنی

را میگذارد و در صورت می ماند

بد نیست شعری از شهریار شاهد بیاورم

در وصل تو هم ای گل در اتشم

عاشق نشدی ببینی چه میکشم

گاه عشق درصورت محقق شودکه بعضی انراعشق مجازی خوانده اند

من مخالف این کلمه مجازی در کنار عشق هستم و معتقدم که ماندن

 عشق در صورت سد راه است. صورت ائینه است تا به اصل برسی و

معنی رادر یابی و ما که چشم مطلق بین نداریم تا مطلق زیبائی و

 عشق را ببینیم مگر در مفهوم باو برسیم  از منظردیدگان مقید وصف

اغاز میکنیم. مولوی پرسش زیبائی دارد که بعد از دنیا رفتن معشوق

از عاشق علت بیقراری را میپرسد:

آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای 
 چون برون شد جان چرایش هشته‌ای 
صورتش بر جاست این سیری ز چیست 
 عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
 

از بزرگان دوره لیلی که قصه شیدائی مجنون شنیده بود بدیدن لیلی رفت :

گفت تو از دگر خوبان افزون نیستی

گفت خاموش تو مجنون نیستی

با  چشم مجنون  زیبائی لایتناهی تجلی در لیلی داشت ومجنون از

لیلی به ماورا رسیده بود تابجائی که  در سوختن عبرت پروانه شدو

بسعادت که در معرفت به عشق است رسید .

حضرت علی اکبر که موقع  وداع  و  رفتن  بکار زار از  بابایش حضرت

حسین اب میخواهد مگر نمیداندبابا از او تشنه تر است و  خیمه گاه

 همه تشنه اند و ابی هم نیست مگر این تقاضا نه ان اب صورت که اب

 معنی باشد که همان اب حیات است که در این حالت باید گفت :

اب کم جو تشنگی اور بدست

حافظ که خود قلندر است در این باب دارد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

 در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
 
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
   
 کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست   

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو 
   
  کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
   
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
  
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست    
    
  (طغری دفتر حسابداری بوده است)

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب