تبليغاتX
فریدون - هم سفر خوبیها
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
هم سفر خوبیها

نسیم  غنچه گل را از خواب ناز بارامی بیدار کرد و غنچه گل بشکفت

 نسیم پرسید چه میخواهی شکوفه  گل که معطر شده بود  بر بالای

درخت بلبل اواز خوان را و اسمان را دید و گفت گلبرگهایم را بال کن تا

پرواز کنم تا من هم بر شاخه درختی بالاتراز بلبل بنشینم و برایش اواز

 بخوانم نسیم گفت زیبائی تو در باغ بودن است و شبنم بر رخسار

داشتن

وقتي سرم براي خطر درد مي‌کند

لبخند تو باز هم مرا شاد میکند

لبخند بچهره قشنگ تو ای مهربان من

نقش نیلوفریست که با برکه   مي‌کند

حواي من ! بخند که لبخندتو با دلم

کاري که سيب با پدرم کرد مي‌کند

گفتي که سر میدهی در قضاو قدر

اين کار را نه‌مرد که نامرد مي‌کند

باورکن اي ستاره‌ي من رفتنت مرا

در کوچه‌هاي خاطره شب‌گرد مي‌کند

تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست

من هم سرم براي خطر درد مي‌ کند

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب