موجز تقدیم میگردد شاید هوا ئی عوض شود:
یکی از مایه های اصلی اغلب داستانهای رمزی دیدار روح یا
نفس سالک با اصل آسمانی خویش است. این اصل آسمانی
که با تعلیم و هدایت خود، نفس را برای کوچ از غربت زمینی
تشویق و راهنمایی میکند، فرشتهای است که در پیکری
انسانی و در نقش پیری روحانی در عالم مثال در افق روح
آدمی ظاهر میگردد.
«ساقیهرهستی»، خداست به این اعتبار كه او دهنده
شراب معنوی به بندگان خاص خود است. «وَ سَقَاهُم رَبُّهُم
شَرابَاً طَهوراً»۱ و در بعدی دیگر، خداوند همذات با فرامن یا
روح آسمانی راوی است؛ چرا كه به حكم آیه «وَ أذا سَوَّیتُهُ
وَ نَفَختُ فیه مِن رُوحی»۲ ارواح انسانها جزویی جدا افتاده
از آن روح كلی هستند.
من بیخود و تو بیخود ما را كه برد خانه
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پیمانه
در شهر یكی كس را هشیار نمیبینم
هر یك بتر از دیگـر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشهیكی مستی دستی ز بر دستی
وان ســاقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقفخراباتیدخلت میوخرجتمی
زین وقف به هشیاران مسپار یكی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چونكشتیبیلنگركژ میشد و مژمیشد
وز حسرت آن مـرده صد عاقل و فرزانه
گفتمزكجاییتو تسخر زدوگفتایجان
نیمـــیم ز تــركستان نیــــــمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمـــیم لب دریـا نیمـی هـمه در دانه
گفتمكهرفیقیكنبا من كه منم خویشت
گفتا كه بنشناسم من خــویش ز بیگانه
می بیدل و دستارم در خـانه خمارم
یك سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حــلقه لنگانی میبـــاید لنگیدن
این پند ننوشیـــدی از خــواجه علیانه؟
سرمست چنان خوبیكی كمبودازچوبی
بر خـاست فغان آخـــــر از استن حنانه
شمسالحق تبریزی از خلقچه پرهیزی
اكنــون كه بر افكـــندی صـــد فتنه فتانه
فرامن =ساقی هر هستی= خدا
لولی برط زن= صدا = موقتی بودن = نیمه فانی من
۱- الانسان/21
۲-الحجر/۲۹
