یکشنبه چهارم اسفند 1387
بیستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد
میگویند و راست میگویند که هر امدنی را رفتنی هست و
اینک که عازم مسافرتی طولانی و پر مشغله ای هستم
از مردانگی بدور دیدم که دوستان را بی اطلاع بگذارم
تا ندادن جواب کامنت ها را حمل بر بی احترامی نگذارند و
عذرتقصیر بپذیرند
ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن
ره آوارگی در پیش و از پی دیدهی حسرت
وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن
ز کوی او که کار پاسبان کعبه میکردم
خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن
بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من
مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن
به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمیخواهم
ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب